تبليغاتX
ایپک

به بهانه عدم اجازه کنسرت همایون شجریان در تبریز ...

 

آدميزاد در اين قرن بيست و يکمي واله مي‌ماند که خودش را با کدام حال و هوا وفق دهد؟! اين که هر شهر و استاني حال و هواي مخصوص به خود را دارد که شکي نيست، مثلاً هوای تهران آلوده است و ذرات معلق در هوایش در حد وفور؛ يا اینکه هواي شمال شرجي است و الخ... اين نيز بماند که در چند روز گذشته، آلودگي هواي تبريز بيست و چند برابر شد که ارتباط هنر فاخر از نظر هواشناسی، دو چندان مشخص گردد؛ تا بدانجا که حتي درب مدارس را هم گِل گرفتيم من‌باب حمايت! و مبرهن شد به راستي هر شهري حال و هواي مخصوص به خود را دارد که تشخيص آن امری است مشکل برای عوام الناس! البته در همان ابتداي کار نتيجه نيز گرفتيم که برخی پتانسيل آن را دارند که بعد از گلباران فلّه‌اي جمال فرهنگ، در قامت کارشناس هواشناسي به صدا و سيماي فخيمه سهند رخت اقامت بگسترند که خيلي افاقه دارد و واقعاً جاي يک کارشناس اين‌چنيني در آن بلاد خاليست! 

و اما بعد، کاشف به عمل آوردیم که تبريز داراي ويژگي خاص توصيف شده و ايضاً «دارالمومنين»؛ که گويي جميع‌الاجمعين مومنين و متشخصين صرفاً در اين شهر بيتوته دارند و بلاد ديگر تهي از اين گونه افرادند که مستحضريد هيچ کس ماست خود را ترش نمي‌پندارد. اين نيز بماند که بنا به گزارشات رسيده از اقصي نقاط کشور، گويا، در کل مُلک ایران زمین، به یُمن اسلام، تشرع و تدین موج می زند و حتي همه بلاد، خود را به این زیور می آرایند و قس‌عليهذا...

اما مسئله «لغو کنسرت موسیقی سنتی» در تبريز، که وجود هرگونه مسائل فني(!) در آن تکذیب شده و صرفاً پاي دو نفر اُناث در ميان است که خود را به زور تپانده‌اند به گروه نوازندگان، که الّا و بالله ما هم بايد مطربي از سر بگيريم!... که خلق‌الله واله مي‌مانند که زن جماعت را چه به اين قِرتي‌کاري‌ها و دايره و تنبک‌زني؟! آن‌هم در شهري که حال و هواي مخصوص به خود را دارد. تازه اين نکته را هم بيافزاييم که حضور نوازندگان زن با ظرفيت بالاي سالن و ضريب امنيتي سالن لابد نسبتي دارد که اهم جلوه داده شده وگرنه که همين جور الله بختکي سخن در این باب نمی آمد.

آنچه مي‌مانَد آن که، در استان ما، هم هنرستان موسيقي است و هم جشنواره موسيقي (چشم حسود کور!) و البته به شرطها و شروطها که تشخيص و تعيين آن شرط و شروط با قدری صعب و دشوار است که از عهده ی مدیرانِ هواشناس برآید و لاغير.

لاجَرَم در اين زمانه و به جهت وفور مدير فرهنگي با سلايق شرطي و شروطي! اگر علاقمند موسيقي سنتي دستش به دهانش مي‌رسد که کنسرت مذکور و مشابهم را مي‌تواند در ايام نوروز در کشورهاي همسايه مثل ترکيه، دبي و غيره ببينيد و اشعار مولانا را با وقار سنت زمزمه کند: «آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برم...» و اگر هم مثل من هشتش گرو نُه است که با موسيقي فاخر! از نوع ساسي مانکن و... که محصول مديريت کارشناسان حال و هواشناسانه حضرات است روز را شب کند و سماق بمکند که موجب تمدد اعصاب است.

تازه از تمام موارد مطروحه گذشته و به خود نهیب می زنیم که بی خیال؛ اینجا تبریز است، زیاد سخت نگیر. که یکهو و بعد از آن که اثرات این قبیل هنرنمایی های کارشناسان هواشناسی، گوش فلک را کَر کرده و عالم و آدم را هاج و واج گذاشت، حضرات، تمام فرمایشات خود را تکذیب نموده و می گویند؛ ما از اساس هواشناس نبوده ایم و اصولاً هوا به ما ربطی ندارد؛ ما اهل «حال» هستیم، نه هوا!

حالا که صحبت از «هنر فاخر» نقل محفل مان شده، به گونه ای که ادعاي آن را با تريلي هيجده چرخ يدک مي‌کشيم، يادم آمد که بعله... تا حال غلط مي‌پنداشتيم، هنر فاخر را ما همين‌جا در توبره داشتيم که صمدها و ممدها در سالن‌هاي نمايشي تحت نظارت اداره فخیمه ارشاد، عالمي را محظوظ مي‌کنند به حدي که به ادا و اطوار خود، گوي سبقت از هنرمندان و هنربندان آن‌ور آب و رقاصه‌هاي تارک‌الوطن ربوده‌اند که لابد با حال و هواي ما سازگاري دارد.

راستي رگ غيرت‌ ما که به حضور دو نوازنده محجبه زن اين‌قدر آلرژي داشته و به تصور دفاع از هنر فاخر يقه هر توهمي را تا بناگوش(!) جِر مي‌دهیم، چرا در مواجهه با هجويات مذکور که به رقص در البسه زنان، زينت‌المجالس شده‌اند و کلام سخيف‌شان ورد زبان کودکان‌مان، در پستوي بي‌خيالي خسبيده ایم؟!

 

پ ن: چاپ آذرپیام مورخه ۱۱/۱۲/۸۸

 

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت |

1. استاد رضوان‌الله گفت: کوتاه گويي و تبديل شدن از صفحه نويسي به ستون نويسي نشان از حرفه‌اي‌گري است، آن‌گونه که ژورناليست‌هاي بزرگ هستند؛ کوتاه‌نويس با چاشني استمرار. تا خواستم بادي به غبغب بياندازم، لحن صدايش را تغيير داده و ادامه مي‌دهد: البته خاصيت مهم مختصر نويسي اين است که مخاطب مجبور نمي‌شود خزعبلات صغرا و کبري چيني تو را در حد يک صفحه بخواند، اگر مَرد رهي لُپ کلام را در چند سطر بگو و خلاص! زبانم به سقف دهانم چسبيده فعلتين... 

 

2. در خبرها آمده که مقام مسئولي فرموده‌اند که در ايران جمعا 6 ميليون نفر از آنتن ماهواره استفاده مي‌کنند. بنده هر چه غور فرمودم که منظور اين مقام مسئول از اين تعداد نفر چه بوده که نفهميدم؟! گفتم شايد فعل آخر جمله منفي بوده و تايپيست اشتباهي تايپيده، بدين صورت که که در ايران جمعا 6 ميليون نفر از آنتن ماهواره استفاده نمي‌کنند. باز ديدم اين هم بي‌انصافي است، چرا که لااقل بيش از 6 ميليون نفر را مي‌توان شمرد که از نعمت تلويزيون سياه سفيد محرومند چه برسد به ماهواره و بشقاب و ديش و غيره‌ذلک... بعدش باز تفکر نمودم که شايد اين مقام مسئول تا حالا به پشت‌بام منزل عروج نفرموده من‌باب رفوي آسفالت و يا مثلا پهن کردن فرش خانه، که آن‌سان کاشف مي‌شدند که دور از جان شما پشت بام‌ها انگاري بازار مسگرهاست به صور مختلف بشقاب ديگ‌نشان والخ...

همين جور در تفکرات ماليخوليايي بودن يا نبودن ماهواره مشغول بودم که خبر آمد بيست و سي‌ آغازيدن نموده و في‌الفور پريدم بر مقابل جعبه جادو. ضعيفه‌اي متبسم گل و سنبل گويان بر استوديو ظاهر شده و به طرفه‌العيني برعکس تمام اخباري را که  از صبح در رسانه‌هاي ديداري و شنيداري شنيده و يا خوانده بودم را به خُردمان داد و بعد هم شعر عشقولانه‌اي را تلاوت کرد و شب خوش... با خود گفتم: خب با اين همه اخبار بکر و مستند و صادق!، آن 6 ميليون نفر مغفول ماهواره‌دار (!) هم انشاءا... به زودي به راه راست هدايت خواهند شد. حالا اين نيز بماند که اگر همين ماهواره فقط کانال‌هاي کشور چين را رصد مي‌کرد که کلي دلبر و دلدار و منتقد مصلح پيدا مي‌کرد که نگو و نپرس.

اما بين خودمان باشد، من نمي‌دانم چرا وقتي به سيماي ضرغامي نگاه مي‌کنم، احساس مي‌کنم به دوران کودکي برگشته‌ام که هر چه از بچه‌ محل‌ها مي‌شنيدم را حقيقت محض مي‌پنداشتم و تصورم از جهان فقط کوچه بن‌بست‌مان بود و تمام همّ‌وغمّ‌ زندگي‌ام تيله‌هاي رنگارنگ ...

 

 3. احدي از مسئولين خرده فرمايش نموده که: جمع کنيد بساط "روز ولنتاين" و قرطي‌کاري‌هاي از اين دست فرنگي‌ها را، که هدف آن‌ها نابودي فرهنگ ماست... و ايضا اضافات (نوعي افاضات) کرده‌اند: ما که خودمان با آن فرهنگ شونصد ساله‌مان، چند تا روز عشق و عاشقي داريم چرا بايد روز ولنتاين خارجکي‌ها را جشن بگيريم.

بنده که جو گير حرف‌هاي ناسيوناليستي اين مسئول بزرگوار شده بودم،ضمن تائيد حرف‌هاي ايشان جلدي به سالنامه‌ام حمله نمودم و البته هرچه برگ‌هاي تقويم را زير و رو کردم عين‌هو آش نذري هر جور مناسبتي يافتم، الّا ولنتاين وطني!، لذا براي خالي نبودن عريضه و به بهانه همان ولنتاين وارداتي براي مادر بچه‌ها يک جفت جوراب پارازين گرفتم من باب عشقولانه‌کاري. حالا اين نيز بماند که همين ولنتاين اگر از کشور چين به مملکت وارد مي‌شد کلي دلبر و دلدار و همايش و سوگلي پيدا مي‌کرد که نگو و نپرس.

 

 

پ‌ن: چاپ هفته‌نامه آذرپيام 4/12/88

 

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت |

    در راستاي اين‌که در روزگار قره‌قاطي چپ‌ها، حرف‌هاي ديروز راست‌ها را مي‌زنند و راست‌ها، صحبت‌هاي پريروز چپ‌ها را لُغُز مي‌فرمايند. و از آن‌جا که مردم در به در دنبال دويست هزار تومان وام ضروري هستند تا به زخم‌شان ببندند و باز به دليل اين‌که مشکل افزايش تورم با عدم ارائه وام بانکي فعلا رفع رجوع شده، و با عنايت به اين‌که همين‌جوري الله بختکي يک مقام بسيار محترم در ضمن اختلاط و بازديد از نمايشگاه عکس هديه خانم تهراني 200 ميليون تومان ناقابل وام جهت رفت و روب نمايشگاه هنري‌اش به ايشان اعطا نموده و قس‌عليهذا... پس نتيجه مي‌گيريم که :

1.    مهم نيست که سکنات و حرف‌هاي افراد، با شعائر ما سنخيت نداشته و حتي ادعاها و شعارهاي طرف مقابل باشد، بلکه مهم آن است که در اردوگاه ماست. 

2.    اگر مطابق قوانين بانکي براي يک ميليون تومان وام درخواستي دو نفر ضامن کارمند رسمي لازم باشد. آن وقت در زمانه قحطي کارمند رسمي براي 200 ميليون تومان 400 نفر کارمند رسمي (با مخلفات چک‌دار و ساير وثائق معتبر) لازم است.

3.    براي تجهيز آزمايشگاه هر مدرسه راهنمايي فقط 10 ميليون تومان لازم است تا آينده‌سازان مملکت يک بار لوله آزماش را از نزديک زيارت کنند، با 200 ميليون تومان حدود 20 مدرسه تجهيز مي‌شود و اگر هر مدرسه 500 دانش‌آموز در طول يک سال داشته باشد به عبارتي 10.000دانش‌آموز از نعمت رويت لوله آزمايشگاه برخوردار خواهد بود و اگر اين آزمايشگاه براي 10 سال به دانش‌آموزان ساپورت دهد يعني چيزي حدود100.000 نفر دانش آموز لوله آزمايشگاه را از نزديک خواهند ديد. و چون اين چنين جمعيتي در مدارس راهنمايي ايران وجود نداشته و نخواهد داشت پس عقلاني‌ترين راه خرج  200 ميليون تومان به نمايشگاه هديه خان است و خلاص. 

4.    باقلاي فرد اعلا از قرار خرده‌فروشي کيلويي 800 تومان است. با 200 ميليون تومان مي‌شود 250.000 کيلو باقلا خريد که با احتساب هر کيلو باقلا براي شش نفر، 1.500.000 نفر يک شب باقلا مهمان دولت مي‌شوند و دعاي اين افراد خيلي از مشکلات را رفع و رجوع مي‌کند.

5.       اي کاش من يک لوله آزمايش بودم.

6.       اي کاش من هم يک باقلا بودم.

7.       اي کاش من يک هديه تهراني بودم.

 

 

پ‌ن۱: چاپ هفته‌نامه آذرپيام مورخه ۲۹/۱۰/۸۸

پ‌ن۲: تقديم به جناب برگ زيتون (جناب احمدزاده)

 

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت |

    پدر بزرگي دارم که دوران پيري و بازنشستگي را مي‌گذراند و پاي ثابت شبکه‌هاي ملون خبري، هر موقع که به ديدارش نائل مي‌شوم سر سه سوت اوضاع و احوال ايران و جهان را مورد بحث کارشناسي قرار داده و در آخر نتيجه مي‌گيرد که هنوز ايام خوش‌مان است ببينيد چه بر سرمان خواهد آمد...

في‌الحال با اين اوضاع قاراشميش هدفمندي يارانه‌ها که بيشتر به هدف‌مَنگي و هدف‌مرگي سوق دارد، آن نتيجه‌گيري پدربزرگ بر ذهنم متبلور مي‌شود که گويي اين ايام، روزهاي خوش پادشاهي‌مان است که به غفلت مي‌گذرانيم و به قول شاعر بايد دريابيم که با طَرَب مي‌گذرد و الخ...

حالا مقولات روزمره و اس‌ام‌اس‌هاي طنز راجع به خوشه‌بندي را تکرار نمي‌کنم و مثلا نمي‌‌گويم که آبدارچي اداره‌ با سه بچه قد و نيم‌قد و پدر و مادر عليل در خوشه سه قرار گرفته و رييس اداره با ماشين سفارش خريد از ينگه دنيا در خوشه دو، که اين‌ها اظهرمن‌الشمس بوده و به قولي خوش‌چيني از دلدار و خوشه‌سپاري به دلبر است! اما از آن‌جا که مرکز آمار پس از کلي کار کارشناسي فيل به اين گُنده‌گي را هوا فرموده، موارد زير را مطرح مي‌کنيم، باشد که بکار آيد و خوشه‌ها پربارتر گردند:

اول ـ بيانيه خودي بودن: ما کارمندان و کارگران فهيم و هميشه در صحنه که با وحدت و همبستگي در خوشه سوم (مرفهين بي‌درد) مستقر شده‌ايم ضمن تبريک به مديران عزيز و زحمت‌کش‌ مام ميهن که در خوشه يک و دو قرار دارند اعلام مي‌نماييم که اين توطئه از آخور اجانب و استکبار و بي‌بي‌سي آب خورده که مي‌خواهند در بين صفوف شکست‌ناپذير ما خلل وارد کرده و اتحاد ما را از بين ببرند، لذا در ارديبهشت ماه به سايت آمار نرفته و اعتراض هم نمي‌کنيم تا مشت محکمي بر دهان ياوه گويان باشد. خوشه يک و دو هم گواري عزيزان دلبر.  

دوم ـ تشخص بخشي: به احتمال قوي مرکز آمار با موضوع هدفمندي خيلي سَرسَري برخورد کرده و حتي (رُوم به ديوار) مقوله را سرکاري فرض نموده و برايش مبرهن شده که پرداخت يارانه‌اي در کار نيست و به قول معروف کي داده و کي گرفته است! لذا به طرفه‌العيني با قرار دادن پايين دستي‌ها در خوشه سوم، قصد داشته تا به آنها شخصيت اجتماعي و اقتصادي بدهد که خدايي‌اش بنده از زمان دريافت پيامک خوشه‌‌اي به چنين اعتبار و غرور شخصيتي عارضم.

سوم ـ تشريک مساعي: شايد هم واقعا وضع معاش خوشه اول و دومي‌ها قمر در عقرب است، که در اين صورت بر وجدان هر آزاده خوشه سومي چون من بايد مدام پتک نهيب وارد آيد که من با اين وضع مستاجري و دربدري و چندر گاز حقوق قانون کار نمي‌توانم زندگي‌ام را بچرخانم خدا به فرياد آن‌ها برسد.  

چهارم ـ تلرانس خط فقر: اگر يادتان باشد مراجع ذيربط اعلام کرده بودند که خط فقر 700 هزار تومان است بعد که ضايع بازي شد اين خط را کمي پايين آورده و به 500 هزار تومان مقرر نمودند، حالا اين وسط خوشه از 500  هزار هم پايين‌تر نزول اجلاس فرموده و به حول و حوش 300 هزار تومان رسيده است. مخلص کلام يعني اين‌که آب که سربالا رفت قورباغه ابوعطا مي‌خواند. 

پنجم ـ اقساط بانکي: اگر شما هم در خوشه سوم (مرفهين بي‌درد) بيتوته نموده‌ايد و يک و نيم برابر حقوق‌ ماهيانه‌تان قسط بانکي داريد، بگونه‌اي که يک در ميان قسط‌ها را پرداخت مي‌فرماييد که تکليف مشخص است؛ يا اين که مطابق مستندات مرکز آمار، وجود اين اقساط بانکي کذب محض است که از اين ماه هيچ تعهدي بر شما و ضامن محترم نمي‌باشد و يا در صورت صحت وجود وام بانکي، مرکز آمار زحمت رتق‌وفتق پرداخت ديون بانکي را بکشد و خلاص.

ششم ـ خيرات حضرت عزرائيل: بين ما ترک‌ها مثال مشهوري است بدين مضمون که: به ظريفي گفتند حضرت عزرايئل کودک خيرات مي‌کند. ظريف برگشت و گفت: کودک ما را نستاند خيرات او پيش‌کش! حالا اين حکايت ماست.

 

 

پ ن: چاپ هفته نامه آذرپیام مورخه ۱۳/۱۱/۸۸

  

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت |

منقول از کتاب منهاج‌الغازان فی‌الاحوال چاخان باب 2597 فصل 836

 

    گویند وزير اعزّ بَلَد آذرين را چون يوم پيري و بازنشستگي در رسيد به حلّيت اَعوان و اَکناف پرداخت، و لختي دگر فرزند خلف را به سراي خلوت کشاند و با وي نصيحت همي‌کرد:

اي فرزند! راز موفقت پدر در مقام وزرات آن بودي که مسير باد را نيک جستي. چونان که اگر باد بر سمت راست وزيدن آغازيد، في‌الفور لباسي از جنس يسار بر تن کردي و آن‌‌ دم که موسم بادها بر سوي چپ گراييد ردايي از جنس يمين پوشيد. واين بهترين و نيک‌ترين حيلت از براي ميزداري و خدم و حَشَم و غيره‌ذلک همي‌باشد.

اي فرزند! چون تو را بهر حکومت منصوب يا منسوب نمودندي، بي‌درنگ اصحاب انديشه و قلم را ارضا نما به انواع ترفندها. اگر توفيق حاصل نيامد به مارک‌زني و غيرخودي بودن متهم کردي تا سيه روي شود بين اکناف و اصحاب. في‌المثل اگر در عهد دوم خرداد سير کردي او را به سوم خردادي بودن متهم کن و بالعکس. و يا آن‌که به متد يک کلاغ چهل کلاغ و با معونت بادمجان دور قاب‌ها، او را بايکوت نما و اگر آن نيز کارگر نيافتاد پس وي را به قهوه قجر کشتن عين ثواب است که خداوند تو را در زمره صلحا محشور کند انشاءا... 

نقل است که فرزند نصيحت پدر را توتياي چشم بنمود و سال‌ها بر ميز مناسب تکيه همي‌کرد.

 

 

 

پ‌ن: چاپ ضميمه آذرپيام مورخه 29/10/88

 

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت |

   شنیده ها حاکی از آن است که متولیان آموزش و پرورش قصد داشتند (یا نداشتند و تکذیب نمودند!) که در فصول درسی کتب نظام آموزش و پرورش تغییراتی حاصل داده و بدین سان کتاب‌های درسی دختران و پسران از 9 سالگی متفاوت گردد. در اين راستا پيشنهاد تغيير در سرفصل دروس ذيل از سوي ما مطرح است. اميد واسع داريم تا متوليان بکار گيرند بلکه رستگار شوند:

 

1.درس فيزيک

ـ مباحث پسرانه: مکانيک سيالات، انر‍ژي جنبشي، شتاب، الکتريسيته

 ـ مباحث دخترانه: انرژي ساکن، اصطکاک و فرسايش. دانش‌آموزان محترمه فقط تعريف‌ مطالب هر فصل را بخوانند چون حل مسائل به سبب پيچيدگي و ناهم‌خواني با روحيه زن جماعت حذف شده است. ضمنا سوال از متن کتاب و شکل‌ها هم نمي‌آيد نخوانيد. 

2.درس جبر و آناليز

ـ مباحث پسرانه: توابع خطي، اتحادها (به استثناي اتحاد مزدوج)، مشتق و حد (بدون استفاده از قانون هوپيتال)، انتگرال گيري (با ملحقات)، ضمنا در حل معادلات هيچ‌وقت نبايد y مجهول باشد. اين براي يک مرد باغيرت ايراني خيلي افت دارد که نداند الان y کجاست.

 ـ مباحث دخترانه: حد فقط از راه هوپيتال حل شود. در حل تابع وقتيX  به سمت بي‌نهايت ميل کند بي‌خيالش شويد با X‌ ي که از الان هواي بي‌نهايت به سرش زده باشد نمي‌شود زير يک سقف زندگي کرد. 

3.تربيت بدني‌

ـ مباحث پسرانه: کليه ورزش‌ها با مخلفات وزنه‌برداري، دو با مانع، طناب‌کشي، شطرنج.

ـ مباحث دخترانه: يوگا، پرورش اندامي مانکني، بوکس، زو ، منچ و مارپله.

4. هندسه تحليلي

ـ مباحث پسرانه: کل کتاب مطالعه شود آش خاله است....

ـ مباحث دخترانه: با توجه به تحليلي بودن مسائل اين درس از مدارس دخترانه حذف، و به جاي آن دو واحد درسي تهيه سالاد اولويه تدريس شود.

 

 

پ ن: بخش پایانی هفته بیجار ـ چاپ آذرپیام مورخه ۱۵/۱۰/۸۸

 

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت |

قضيه از اين قرار است که...

      اگر خاطر همايوني مخاطبان محترم باشد در ايام تعطيلات تابستان و در بحبوحه ثبت‌نام مدارس، گعده‌اي داشتيم من‌باب ثبت‌نام فرزندان در مدارس با مطلع سوالي: غيرانتفاعي يا دولتي؟ و بعد از کلي صغرا و کبري چيني و برملا ساختن آفت‌هاي مدارس غير انتفاعي من‌جمله خيرات نمره محض دل‌خوشي بابا و مامان در اين‌گونه مدارس و الخ... و بعد آن که نتيجه همي گرفتيم که اين آينده‌سازان فرداي بي‌سامان را جهت آن که بر ذات اقدس همايوني‌شان تافته جدا بافته‌گي متصور نگردد لاجَرَم بفرستيم دبستان دولتي....

في‌الحال اگر ما در آن آزگار اين حرف و نتيجه را به زور جَو گرفتگي فرموديم (!) که به گور هفت پشت‌مان خنديديم!‌ که البت تمام ادعاهايمان را پس مي‌گيريم ايضا. جان ننه‌تان، بي‌خيال سواد آموزي، تعليم و مسائل پيش پا افتاده‌ (!) از اين دست شويد و اگر شده فرش زير پايتان را هم بفروشيد و قيد مدرسه از قماش دولتي را بزنيد که مصداق في‌امان‌الله در آن ديار حاکم است و بس.  

اما اصل موضوع...

عارضم که بنده‌زاده را به پيروي از اين سبک و سلوک رهسپار دبستان دولتي نموديم. روز نخست شرفيابي براي ثبت‌نام که بر خلاف منويات گهربار مسئولين آموزش و پرورش، سي‌هزار تومان ناقابل (باستثناي پول کتاب) من‌باب کمک به مدرسه زوار در رفته پرداخت کرديم و البته هيچ رسيد دريافت وجه و فاکتوري هم ندادند از باب ادعاي آتي، در مقابل خشم و عصبانيت بنده نيز عيال مکرم دعوت به خويشتن‌داري فرمودند که گدابازي در نياور و بچه را مقابل اعوان و انصار تابلو نکن. 

هنوز ماهي از سال تحصيلي نگذشته که بچه نگون بخت با شلواري پاره و زانويي زخمي به خانه آمد و بعد از رُفت‌ و روفوي شلوار و زانوي مجروح، کاشف به عمل آمد که در زنگ ورزش توپي براي بازي کودکان نبوده و اين آينده‌سازان با ظرف پلاستيکي نوشابه خانواده يک دست گل کوچک مَشدي زده‌اند و نتيجه‌اش سرنگوني ادواتي کودکان به روي هم و زخم و زيلي آن‌ها!

دوباره چند روز گذشت تا اين که مشاهده نموديم اين طفل اول دبستاني که تا ديروز به برکت مهد کودک و پيش‌دبستاني غير انتفاعي براي خودش معدن استعداد بود و فارسي و انگليسي را همزمان بلغور مي‌کرد حالا شده يک فوتباليست تمام و عيار و کل زمان حضور در منزل، مقابل تلويزيون و مشاهده بازي‌هاي فوتبال مي‌گذرد، که گويا مدارس از اين قماش شده‌اند منبع پرفيض خلاقيت‌کشي و استداد زدايي(!)، نه از مشق خبري هست و نه از ديکته شبي. ناچارا فقره‌اي مکتوبه نوشتم به آموزگار محترم که راه را از چاه برايمان در اين نظام نوين آموزشي نشان دهد که از سنگ صدا آمد ولي جوابي به آن خزعبلاتم نيامد...

دو سه روز بعدتر (!) شبي در عالم حافظ‌خواني بوديم که جَلدي عيال مکرمه داد و قال راه انداخت که خدا اَزتَ نگذره که با بچه چون کردي که هيچ ناپدري با فرزندخوانده نکند. سبب پرسيديم و جواب آمد که علي‌الظاهر مصوبه‌اي در مدرسه به تصويب رسانده‌اند که اوليا حق ملاقات با آموزگار را ندارند و از هر کلاس فردي در حد نديمه از ميان خود اوليا منصوب شده تا رابط بين آموزگار و اوليا گردد و في‌المثل اگر ما بخواهيم مشکل تحصيلي کودک خود را با خانم معلم بگوييم که بايد از صراط نديمه بزرگوار بگذريم والخ....

دوباره چند روز گذشت و از سوي نديمه‌ي آموزگار پيام تلفني در رسيد که ايها الاولياء جهت خريد جايزه براي دانش‌آموزان مبلغ پنج‌هزار تومان پرداخت فرماييد، از سر ناچاري مبلغ فوق را در کيف کودک گذاشتيم تا تحويل مقامات مدرسه دهد و البت غرولندش بجا که مگر درسرانه دانش‌اموزي توپ مدرسه و جايزه دانش‌آموزي و ... پيش‌بيني نشده است؟!

چند روز بعد زمزمه‌اي آمد که به جهت تقويت دانش‌آموزان مقرر شده که کلاس تقويتي در مدارس برگزار شود که اين‌بار اعتراض حقير جدي‌تر شد که مگر در چهل و چند روز چه اتفاق تحصيلي مهمي افتاده که حضرات مکشوف شدند که پايه تحصيلي کودکان ضعيف است؟؟ و الخ...

تمام اين ادا و اطفار و ژانگولربازي‌ها به کناري و آنچه باعث نمکين شدن قصه تحصيل آقازاده‌ي(!) حقير است و ما هم بعد از ماهي به اين معجزت آموزش و پرورش نائل شديم آن است که؛ گويا شيفت مخالف همين دبستان فَکَستني، مدرسه راهنمايي است و درست مقارن با تعطيلي بچه‌هاي راهنمايي زنگ مدرسه کودک اول ابتدايي مي‌خورد و تلنگر ناخودآگاه يک دانش‌آموز سوم راهنمايي با کودکي در کلاس ابتدايي هشت سال از خود کوچکتر چنان کرد که اکنون چشم سمت راست فرزند دچار جراحت شده و پانسمان و آنتي‌بيوتيک و غيره ‌و ذلک.

..........

ديروز فرصتي مهيّا گشت و پاي گلايه به مديره مدرسه بردم. تا سر صحبت باز شد آن بزرگوار بيش از ما سر زخم دلش باز شد، از دو شيفتي بودن مدرسه در قالب راهنمايي و ابتدايي ناليد و حتي از برخي ناملايمات اخلاقي گفت و اين‌که خود آن‌ها از حضور دانش‌آموزان با حداقل هشت سال تفاوت سني در يک مکان آموزشي نگرانند، از کمبود نيرو، اعتبار، و اين که هنوز سرانه‌اي نيست تا برايش کاسه‌اي داغ کنند و غيره‌ذلک...

او با لحني مادرانه و دلسوزانه صحبت مي‌کرد و دست بر روي سر و زخم چشم فرزندم مي‌کشيد و من در آن سوي پنجره اتاقش، دانش‌آموزاني را مي‌ديدم که در عالم بچه‌گي و خامي دنبال هم مي‌دويدند و از فرداي پرمخاطره بازي سرنوشت خبري نداشتند.

 

آقاي فيروز رضايي ناسلامتي شما متولي اين امر خطير در اين برهوت آموزشي هستيد... آقاي رضايي ملتفتيد که چه مي‌گويم؟...

 

پ‌ن: راپورت‌هاي هفتگي - چاپ روزنامه سرخاب 11/9/88

 

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت |

قضيه از اين قرار است که...

     علي‌الظاهر تمام مشکلات بني بشر حل گرديده الّا پروگرام لاينحل تجرد و عزب‌ماني جوانان هميشه در صحنه و بس! نشان به آن نشان که در جرايد و سايت‌ها مدام در بوق و کرنا نموده به اشاعه ازدواج، مزدوجي دانشجويي و دسته‌جمعي، انتخاب زوج خوشبخت، ازدواج انتحاري و غيره‌ذلک روي همي آورند بدون توجه به کُنه ماجرا....

حالا مثلا فرمايشات يک عدد مسئول عزيز تر از جان که تا ديروز در سايپا خودرو سازي مي‌کرده و فعلتين براي جوانان برنامه‌ريزي و مشاورت مي‌دهد نيز جاي خود دارد و آن‌گاه که در ادامه افاضات همي‌گويند: "افزايش 30 درصد ازدواج در دولت نهم" که ديگر مُخ بنده سوت کشيد که ياللعجب مگر تا ديروز نمي‌‌گفتيد ايران جزء ده کشور اول آمار طلاق و الخ.... دم خروس کجا و اين شعبده‌ها کجا؟!...

القصه براي ما مبرهن نگرديد که منظور مدير عامل سابق سايپا از افزايش ازدواج در اندروني دولت نهم بوده و يا خارج از آن؟ حالا به فرض که اين ازدواج‌ها مربوط به عوام‌الناس باشد که چي؟! جز آن‌که به آمار مفلوکين، فقراتي اضافه گرديده و آمار بدهکاران بانکي افزون همي؟! ....

اين فقره را هنوز در خود حل و فصل نکرده بوديم که باز جارچيان خبر آوردند که ايشان ظاهرا جوگير مضاعف شده و وعده داده‌اند که براي خانواده‌هاي متاهل 20 درصد سهميه کنکور در نظر گرفته شده است، جَلدي دفترچه ثبت‌نام کنکور ارشد را گشوديم اما گزينه‌اي که دال بر تجرد يا تاهل باشد را نيافتيم که عزب از غير مشخص شود و الخ....

في‌الحال مي‌شنويم که باز عزيز ديگري زاکاس داده‌اند که مي‌بايست با فرهنگ‌سازي، ازدواج دختران به مرحله دبيرستان تسري يابد، باز صد البت که نمي‌دانيم جميع‌الاجمعين اناث نظرشان در اين باب چيست؟ ولي خُب جواب ترشيده‌هاي روزگار را چه بدهيم که عمري را به سوداي تحصيلات عاليه و ازدواج با تاپ‌‌بوي‌ها (!) منتظر مانده و به نيوشيدن ترانه‌هاي غمناک فرا ملي شب را به روز دوخته‌اند(!) 

بعدش اگر قرار است مقوله ازدواج مانند سيگار و اعتياد و... به مدرسه‌ها راه يابد که عجالتا تمهيدات اوليه مثل مرخصي زايمان دانش‌آموزان، مرخصي دادگاه خانواده، مرخصي ساعات شيردهي و از همه مهم‌تر داير نمودن مهد کودک در مدارس را نيز جدي بگيريد تا بعد...

الحمداله به ميمنت و فرخندگي و به کوري چشم دشمنان اين مرز و بوم ، تمام مشکلات ما حل شد و جوانان را فلّه‌اي فرستاديم خانه بخت و تمام.

شايان ذکر است که اگر ضامن کارمند رسمي سراغ داشتي بگو بيايد ضمانت کند ما اين صنّار سه‌شاهي وام را از اين بانک بگيريم بدهيم به صاحب‌خانه که امان‌مان را بريده. باقي بقايت.... عزت زياد.

پ ن: راپورت‌هاي هفتگي - چاپ سرخاب ۳/۹/۸۸

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت |

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت