
در روستاي شنگول آباد همه چيز بر وفق مراد بود، هيچ خبري ناگواري حتي در حد اپسيلون از مشکلات گراني معيشتي، مسکن و معضل بيکاري وجود نداشت که لااقل بتوان براي عبرت گذشتگان! در موزه گذاشت. آسايش، امنيت و آزادي حرف اول و آخر را بيداد! ميزد...
همه جوانان صبحها شاد و شنگول سرکار رفته و عصرها نيز با نامزدهاي خود آداخليبازي از سر گرفته و بستني قيفي ميخوردند، ميانسالها هم که قديمها تومنکشي ميکردند، حالا از برکت کدخدا، وضعشان توپ شده بود به طوريکه مردان عصرها در باشگاه پرورشاندام فيگورمند گشته و خانمها هم با آيروبيک و يوگا کلاس ميگذاشتند که نگو!، پيران ده هم با نوههايشان در ارتفاعات اطراف آبادي، با اسکي روي لاستيک طاير، در حد خفن تفريح ميکردند...
در اين اثنا کد خدا مانده بود که چه وعدهاي براي سرکار گذاشتن مردم بدهد، چون هر فکري را که اراده ميکرد، جامه عمل ميپوشاند و ديگر در بين مردم مشکلي لاينحل نمانده بود.
از قضا در چله زمستاني، کدخدا در حال سورتمه سواري در يکي از خيابانهاي گلهگشاد آبادي، چند فقره کارتن بزرگ ديد که در حال تکان خوردن است، با ژستي متبسم و در عين حال متعجبوار! از پيشکار خود دليل تکان خوردن کارتنها را پرسيد،
پيشکار تعظيمي کرده و در مقام پاسخگويي گفت: در داخل آن کارتنها، افرادي زندگي ميکنند که به دليل بيعرضهگي سببي و نسبي نتوانستند به جايي برسند، و ناگزير جد اندر جد در همانجا متولد ميشوند همانجا ميخسبند و همانجا زاد و ولد کرده و در همانجا جان به جان آفرين تسليم ميکنند.
پيشکار براي محض تملق ذاتي ادامه داد: اي کدخدا! من از طرف کارتنها! از شما عذر ميخواهم...
کدخدا کمي تا قسمتي تاسف خورد، اشک بر چشمانش حلق زد، چرا که در آرمانشهر رويايي او، براي کارتن خوابها متدي نيامده بود. کمي فکر کرد و عاقبت دستور داد براي رفاه اقشار کارتنزده و همچنين فقراي احتمالي حاشيه شهر، سهام عدالت پرداخت شود.
از فرداي آن روز "ستاد پرداخت سهام عدالت" به سرعت مثال زدني شروع به اجراي دستور جديد کدخدا نمود؛ اعطاي سهام عدالت بر اساس ترتيب سريال بيمه شاغلين و تاريخ ترخيص بازنشستگان و ساير بروکراسي اداري انجام گرفت و بازنشستهها، ورزشکارها، شاغلين دولتي، عاقلين، غافلين، جن و انس و... از اين موهبت برخوردار شدند.
اما به دلايل خيلي مبرهن، شناسايي کارتنخوابها دشوار بود، آنها نه بيمه داشتند، نه اتحاديه، نه صنف و نه هر پارامتري براي احراز حق شهروندي... پس به لحاظ عدم پيشبيني قانوني، امکان خدمات رساني مقدور نميباشد!...موضوع را به اطلاع کدخدا رساندند...
کدخدا دوباره اندکي فکريد و با لبخند فاتحانهاي و البته براي خدمت اعليتر به فقرا، قانون را دور زد. ميدانيد چه کرد؟
بعله... او دستور داد تا با اجراي طرح کارتن مهر، کارتنهاي مستحکمي براي اين افراد ساخته، و با درصد بانکي کم و در اقساط 999 ساله به آنها واگذار شود.
پن۱: چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۲۴/۹/۸۷
پن۲: عکس فوق تزئيني است و نسبتي با نوشته ندارد!
توضيح: ظاهرا دست بيگانگان از آستين يک نفر عصا قورت دادهاي بيرون آمده و برای پست پایینی (آسيب شناسي آنارشيست از نگاه سوسيال مانيفيسم) چاپ شده در ستون زورنوشت روزنامه سرخاب، جوابیه ارسال کرده است. از آنجا که اعتقاد به منش چندصدايي در من بيداد ميکند، لذا محض ریا! مقاله ايشان و سپس جوابيه خودم به جوابيه اونشان را ميآورم. باشد همي که رستگار شويم!
اشاره: چندی پیش، یکی از روزنامه های تبریز، مطلبی را در ستون زورنوشت خود منتشر کرد که حاوی نکاتی قابل تامل و فوق العاده مهم بود. آنچه می خوانید جوابیه ای است بر آن مطلب.
روز گذشته در آن وجيزه عجوزه يك چيزهايي نوشته بوديد كه روح هر چه استالينيست متعصب را به رعشه درآورد. بر آن شدم تا جوابيه اي دندان شكن را براي نگارنده مشغول الضمه بينگارم تا كور شود هر آنكه در او غش باشد. مزيد امتحان خواهد بود اگر بر اساس ماده واحده ژوئيه 1935بدون هيچ گونه ياوه سرايي و بدور از هر گونه ولنگاري و پرده دري، جوابيه مذكور را در همان ايام به معرض چاپ نهاده و براي كشف هويت خود و رفقايتان چند جلد از روزنامه روز گذشته را به اينجانب گسيل بداريد. بديهي است كه برهان خلف اينجا پنچر خواهد شد. پس شايان ذكر است كه پليتيك را رها كرده و درس و مشق را بچسبيد تا از فروغلطيدن در دام گداپروري اهتزاز درآورده و كوخي را به كوهي نفروشيد. حالا خر بيار و باقالي گاز بده:
و اما ابعاد قضيه... روزگار دوداندودي است. براي همين است كه يك خرده بورژواي خيال پرداز سانتراليست، در حاليكه تمام دپارتمانهاي ژئوپليتيك را به هم ريخته است، دارد غش غش مي خندد.
به اين جوجه نيهليست واپس گرا بايد هشدار داد كه مرزهاي پادمان را حرمت نگه دارد. كافكا كه سهل است، لئوناردو داوينچي هم نمي تواند اصول ماژوخيسم را به بهانه همزيستي مسالمت آميز درهم نورديده و به اكثريت نسبي دست يابد.
اين انترناسيوناليست دگم انديش، حتي نمي داند كه اصولاً ايزولاسيونيسم، هيچ ربطي به پوپوليسم ندارد. چه برسد به اينكه پاي بازنگرشگري را هم وسط بكشد.
با اين اوضاع اسفناك، بايد به حال روماريو خون گريست كه يك عمر براي نهادينه ساختن انديويدواليسم، چاه كند و تولرانس پيشه كرد.
چگونه مي توان چشم ها را بست و عده اي شووينيست خودگردان را در حال پي ريزي دكترين آيزنهاور به نظاره نشست؟
آيا اين رواست كه اعلاميه بالفور را به ثمن بخس فروخت و آنارشيسم را بي ارج كرد؟ اصلاً ميليتاريسم كيلويي چند؟
روزنامه سرخاب چگونه به خود اجازه داده، ساحت پرفراز و نشيب پروپاگاندا را با دستاويز قرار دادن مشتي نمونه خروار، از دروازه كنسرواتيسم آويزان نموده و به هر آنچه در تراز وحشت بدان سوگند ياد كرده تي پا بزند؟
اين روزنامه با كدام مجوز رپرتاژهاي سراسر پرولتاريا را مچاله كرده و اريستوكراسي محض انگارانه را بازفرآوري گردانيده است؟
شما فكر كرديد اينجا شهر هرت است كه در لفافه ماترياليسم تاريخي، هر آنچه انتلكتوئل بوده را به مضحكه گرفته و محكمه را به پارك ژوراسيك تبديل كنيد؟
وجدان خودآگاه و ضمير تن پرور شما، عواقب اين مركزگرايي فالانژگونه را سانسور خواهد كرد. اين خط و اين هم نشان. اگر يك روز از كجوار سردرنياورديد آن وقت من هم رواداري رايش سوم را به شما نشان مي دهم.
پير و مرادم، ونگوك فقيد، با پيش بيني اين عدم تعهد سرآمدان شارلاتانيزم،فدراسيون جهاني اتحاديه هاي كارگري و فراگير را در زمره فراماسون هاي بخت برگشته برشمرد و آنگاه اپورتونيست هاي دون پايه، نامش را گذاشتند سنديكاليسم نئوليبرال.
با اين اوصاف، به نظر مي رسد كه تلويحاً و تلميحاً بايد پاي صحبت هاي تروتسكي را وسط كشيد و از اينكه فن سالاران(1) قدرت محور، نتوانسته اند اتوپياي اكونوميسم را مبدل به ان پي تي نمايند رواست كه خاك عالم را بر سر امپرياليسم تماميت خواه گوژپشت تحسين برانگيز كرد.
گو اينكه مجمع جهاني بهداشت فاضلاب، گامهاي استواري را براي ارتجاعي كردن فنرهاي بوروكراسي بنياد نهاده و ديري نپاييد كه پاي الكس فرگوسن نيز به تابلوي شاهكارانگيز «فابيانو در يونسكو» باز شد و بدين ترتيب بود كه فرزندي خلف به نام داروينيسم اجتماعي از مادري سترگ به نام سفسطه پاي به عرصه نامراد ديوانسالاري سقوط كرد.
تكنوكرات معلول الحال ذيل الذكر را به مطالعه آثار فوق الذكر بشارت مي نمايم تا بيش از اين عرض خود مي بري و زحمت ما ندهد.
اما جوابیه من به نامه فوقالذکر که در روزنامه چهارشنبه سرخاب چاپ شده است:
انگارههاي هلويسم در چالش با چيپسيسم
با احترام ـ نظر به اينکه نسبت به مقاله ( آسيبشناسي آنارشيست از نگاه سوسيال مانيفيسم ) با قلم اينجانب در شماره 453 ، ظاهرا اساعه ادب شده و شبه جوابيهاي چاپ گرديده، لذا محض شفافيت و مطابق قانون بسمل مطبوعات اقدام به چاپ افاضات ذيل فرماييد.
فرزندم! نامهات را که به عنوان جوابيه نوشته بودي خواندم. ذاتا خرسند شدم که جوانان اين مرز و بوم تاب بازي با دم شير آن هم در حد بزرگي چون من را دارند. اين اتفاق بيشتر حکايت از آن دارد که من کمکم در حال پير شدنم، ولي بايد بداني که (بس سفرها بايد تا پخته شود خامي همچون تو)!
باري بنده از کيفيت آموزشي بلادتان بيخبرم و اصولا در دانشگاههايي که من تدريس ميکنم معدل زير 18 را مشروط مي کنند و دانشجو بايد برود از فردايش بر سر چهارراهها لبو بفروشد. حال اين غناي علمي را با شبه دانشگاه پيام زور و آزاد خودتان مقايسه کن که معدل 12 را مشروط ميکنند و تازه با من بميرم و تو بميري، استاد خودش جاي دانشجو امتحان ميدهد که مبادا امثال همچون تويي مشروط شود. پس نتيجه ميگيريم که از لحاظ علمي، بحث و جدل تو با من جزء اباطيل مبرهن است.
ولي براي اين که دوران مخاطرهانگيزناک جواني را طي ميکني و ممکن است سرخورده شده و سر از اعتياد يا خودکشي در بياوري جوابت را مي دهم چرا که من هر چند از وطن دورم ولي دلم براي آنجا و مردمانش ميتپد.
مسائل خيلي مهمي را در نوشتهات از ياد بردي و اصولا معلوم شد که مفروضاتت خيلي کشکي است. هرچند برايم مهم نيست که آيا شما انساني سوبژکتيويسم هستيد يا ابژکتيسم. چرا که با ماستمالي حقيقت در صدد القاي نظرات تحکمانه بوديد.
به قول روشنفکري که خيلي زود مرد، نگاه سانتيمانتاليسمتان نيازمند کالبد شکافي خفن دارد تا کاراکترلوژي وجودي از آنتيميسم به آپولوژي سوق يابد. گويا افکار نارسيسم منبعث از اسبولوتيسم تا آنجا شما را در چنبره خود اسير کرده که به اگوسانتريسم رهنمون شدهايد. لذا توصيه ميکنم براي تقويت قواي خود با متد مناظره هلويسم در خيابانها پفک مصرف کنيد که شما از ديدگاه من متعلق به نسل چيپسيسم و در مودبانهترين حالت کوپونيسم ميباشيد.
آنچنان که در مقالهام نيز ذکر گرديد آپولوژي حاصل از آنتيميسم به آپارتايدي ختم ميشود که کمترين هزينهاش آپولوتيسم است و اين يعني فاجعه!
هر چند نسل بيپروايي چون تو را که زمان شوخ و شنگ جواني را طي ميکند شايد زرق و برق اين گونه فاجعهها، هيجان برانگيز باشد و دهانت تا بناگوش مفتوح گردد همچون پلميسيسيپي !
اما پسرم! مي داني که تاوان اين خرسندي آني امثال تو را بايد پاپيولرهاي نگونبخت پرداخت کنند و حياتشان روز به روز از اليگارشي به قلت سوق شود.
باري بنده آمادگي دارم تا به صورت زنده از کانالهاي تلويزيوني با تو و استادان صاحب نظرت در اين خصوص بحث و مناظره کنم تا سيه روي شود هر که در او غش باشد.
پن1: برگي از زورنوشت چاپ روزنامه سرخاب مورخه 20/9/87
|
|
آنچنان که مسموع خاطر انديشمندان ميباشد دوران روانپريش منزجر از پوپوليست از منظر ايدئولوژيهاي متفاوت قابل بحث است. اگر در اين مدار با اتکا به فراسوي کجانديشيهاي منبعث از کمونيست انگارههاي خود را مسخ شده تلقي کنيم و يا مصر بر اگزيستانسياليسم و يا با سوداي پروبگاندا، بيمحابا به کل جوانب غور کنيم، دستاوردش مملو از پلشتي است و با قرائتهاي متفاوت به مفهوم واقعي بلوراليسم فاصله اساسي دارد. |
هر چند به ادعاي محققين کاراکترولوژي به طور عليالسويه جولاني براي ابراز نظر تکنوکراتها نيست اما صاحب اين قبيل نظرات با آپولوژي حاصل از تغيير تاکتيک، به ژست راديکالي رسيدند تا متهورانه لبخند ژکوند را نثار اصحاب اسنويسم کنند. چرا که لازمه ناتوراليسم در چالشي ماخوذه با ژستي کاملا منعفل و منفک از اليگارشي به سوي آرتيميسم رهنمون مي گردد.
در سوي ديگر آپولوتيسمها را ميتوان مثال زد که در چنبره ابسولوتيسم آرزوي آنارشيسم را در مخيله ميگذرانند و به تعبير خود و با تحسين همکيشان، متدهاي نويني براي آنتروپولوژي ارائه ميکنند، غافل از اينکه فوتوريسم ريشه ديرين در کليه بحوري که به نوعي از آبشخور اپيستمولوژي ارتزاق دارند در غليان است.
ذکر اين نکته نيز حائز اهميت است که گاه ديده مي شود همين افراد با مشي آپولوتيسم در صدد القاي آپارتايد رفراندمگونه خيالياند تا مسير دموکراسي را به سوي اگوسانتريسم سوق دهند در حالي که نگاه آنتروپولوژي به اينگونه مسائل، محلي از اعراب نداشته و ناچار به درکي سطحي حول و حوش مانيفست از نوع جمهوري شدهاند.
از بحث دور نشويم که پاراديم مذکور در مسير ديگري چالش و بسط را طلب ميکند. اما آيا ابراز انواع متد پارادوکسيکال توان لاپوشاني خلا مسائل بورژوايي را دارد؟ و اصولا تفسير مارکسيستي در جامعهاي که نصف نفوسش در پنجه سوسيال فمنيسم دست و پا مي زنند قابل توجيه است؟ براي نگارنده به هيچ وجه منالوجوهي حساسيت کافکايي براي اين موضوع نيست اما بيم فاصله گرفتن از خردگرايي و سوق به متدهاي لنيسمي با ابزار مانيفيست گونه را تاب نباشد هرچند که آرزوي زي بورژوايي خارج از مخيله آدمي نيست.*
* براي کسب اطلاعات بيشتر در خصوص نظرات ارزشمند اين روشنفکر به کتابهاي ذيل مراجعه فرماييد: ايدئولوژهاي حاصل از رئال ـ تمثيل الغرائب از ديدگاه اکسپرسيونيت ـ آخ و ديگر هيچ ـ کدو قلقلي و چالشهاي مدرنيسم.
پ ن۱: برگي از ستون زورنوشت چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۱۷/۹/۸۷
پ ن۲: مسئولیت برداشت طنز از این موضوع به عهده خوانندگان بوده و لذا نویسنده حق هرگونه اعتراض بعدی را برای خود محفوظ می داند. !
تذکره فی مقامات جناب تراب محمدی رضي الله عنه
سکاندار وزین میراث فرهنگی

شیخ عظمای میراثیان به نقل از جدش حکایت همی کند، که سلطان والد محمدی را هیچ نبود در عالم جز تراب، پسری رعنا، که خوش اقبالی اش شهره عام و خاص باشد. آن چنان که در شجرنامه اش نیز مرقوم اوفتد بعد از ریشه صد و سی از نسب به رشید بن عباس بن سرور بن ملیک بن ظهیر بن فرمان بن آلفرد بن لوک بن خوش شانس، دلیل بر مدعاست.
و بعد آن که گویند ...
ادامه مطلب
گويند در روستاي شنگولآباد، چاههاي نفت فراواني موجود بود، بگونهاي که مردم در سالهاي خشک سالي و کمبود آب مجبور مي شدند با نفت استحمام کرده و يا باغ و بوستان خود را به وسيله آن نفتياري ( نوعي آبياري ) کنند.
نگاه به زندگي نفتي از زمان انتصاب کدخدا، که وعده حضور نفت بر سر سفره مردم را عملي کرده بود جدي تر شد، و کمکم به يک رسم عاشقانه ـ نفتي بدل گرديد. تا آنجا که مردم آبادي حتي در مهمانيها و سر سفره هفت سين هم يک پيت بيست ليتري نفت به نشانه سمبوليک و قرتيبازيهاي رايج مي گذاشتند...
از قضاي روزگار مشاوران باهوش کدخدا پس از مطالعات آسيبشناسي خيلي شگرف به او مشاوره دادند که براساس تحقيقات اطبا، عامل اکثر بيماريهاي مزمن و مخصوصا (سرطان بدخيم آسايش) ناشي از دمخور شدن مردم با اين مايع نکبتي است، پس بايد ذائقه مردم را کمي تغيير داد تا بيش از اين، رنج بيماري نبرند...
کدخدا پس از شنيدن حرفهاي صدتا يه غاز مشاوران تبسمي کرد و با وجود اين که زياد به مشاور و راهنمايي معتقد نبود ولي اينبار نتوانست حرفهاي آنها را ناديده بگيرد چرا که بيماري مزبور کمکم در حال سرايت به بلاد همجوار بود و حوصله حرفهاي قلمبه سلمبهاي مثل حقوق بشر ، حق حيات ، منشور سازمان ، کنوانسيون و غيره را نداشت، و از طرفي چون روانشناسي اجتماعي خيلي بارش بود و مي دانست که با گرفتن چيزي از مردم بايد چيز ديگري را به آنها داد تا سرخورده نشوند، پس دستور داد که از سر سفره همه اهالي روستا (نفت سياه و بدبو ) جمعآوري گرديده و به جاي آن (دوغ سفيد و خوشبو) وارد سبد کالاي زندگي شود.
مردم روستا هم خوشحال و خندان از آن پس با دوغ خوردن، زندگي از سر گرفتند. منتها اشکال کار فقط اين بود که نوشيدن دوغ سبب کاهش فشار خون و توليد خميازههاي مفرط ميشد.
پ ن ۱: برگي از ستون زورنا چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۱۰/۹/۸۷
پ ن ۲ : به قرار اطلاع "ايپک" جزء برترین وبلاگ های فارسی بلاگفا انتخاب شده است. از همه دوستاني که در نظرسنجي بلاگفا شرکت کرده اند ممنونم. (مخصوصـــــــــا وبلاگ آن سوی خیال که دست بالا زده و تبلیغ مان می کرد!)

در مقامات سید قاسم ناظمی دام ملکه
آن گونه که در تواریخ مشهود است و علمای غریبه ایضاً بر آن صحه گذارند، در گیتی دو شهردار را به محبس کشانند؛ ابتدا «ژانوالژان فقید» را به جرم معلوم و دویوم «کرباسچی» را به جرم معلومه! این حدیث زان جهت یادآوری گشت تا به مهمی ذکر همی افتد. که به روزگار این کرباسچی گیس بریده، فلسفه خلق «سازمان فرهنگی هنری شهرداری» در گرفتن. از آن روی که به قرار مسموع، هفده فقره از فرهنگسراها و مخلفاتی مراکز فرهنگی طهران به سیطره مدیر سازمان فرهنگی هنری متبوع در آویختن، تا نظارت پیشه کند از برای آنها. این معجون به طبریز تسری یافت به میمنت تولد مدیر سازمان فرهنگی هنری ايضاً، منتها بدون آن فرهنگسراها و مخلفات و غیره و ذلک. تو گویی که سربازی را بی فشنگ به کارزار رهنمود سازی که چاره جز تدبیر و مدارا نباشد در این مقال. چونان که این سازمان را جز ساختمانی مندرس به انضمام تابلویی ور پریده هيچ نباشد به اجرای تدابیر فرهنگی... و این نقطه اوج مظلومیت سید باشد در اين آزگار. این بند را محض چاپلوسي(!) ذکر همی گشت تا به خاطري مشوش باقی نبشته تقریر نگردد.
و اما بعد ... (ادامه مطلب)
ادامه مطلب

خاتمي: مسلما اين نوع دغدغههاي پوپوليستي در زمان نيچه و فرويد نيز نمود داشت که به شيوه گفتگوي تمدنها در جامعه مدني زمينه پژوهش انديشمندان شرق و غرب فراهم شد. ما بايد بياموزيم که به جاي " مرگ بر " بگوييم " درود بر گرانفروش"، با رشد و تعالي اوست که جامعه مدني فربه ميگردد.
احمدي نژاد: دنياي استکبار ستيز امروز از دو چيز رنج مي برد، اول عدالت اجتماعي و دوم گراني گوجه فرنگي. عدالت اجتماعي به مفهوم صدور همه جانبه ارزشهاست که خودم آن را حل مي کنم و گراني گوجه فرنگي را نيز ميوه فروش محلمان.
کروبي: من خواب بودم، وقتي بيدار شدم فهميدم که گوجه گران شده است.
لاريجاني: اين موضوع در حد يک بسته پيشنهادي و به لحاظ تاکتيکي توان مفاوضه در يکي از نشستهاي 2+5 با 1+6 و در پاي ميز مذاکره را داشت، البته اتحاديه اروپا و مخصوصا خاوير سولانا به لحاظ فلسفي از استعفاي من از انرژي اتمي دچار شوک شدند.
حداد عادل: دوش وقت سحر از گوجه نجاتم دادند ـ واندران ظلمت شي رب انارم دادند.
دکتر الهام: خانم بچهها طي مقالهاي در سايتشان به اين مهم پرداخته و توضيح کافي و وافي دادهاند که توطئهاي در کار است تا عملکرد دولت سياهنمايي شود. البته در کنار مشاغل مختلف که بر دوش من ميباشد، بنده آمادگي دارم تا رييس ستاد تبصره گوجه فرنگي نيز شوم.
صفار هرندي: اين نوع حرکات مي تواند از دستاوردهاي ضد فرهنگي انقلاب مخملي مطبوعات و سايتها باشد که بايد با فيلترينگ سايتهاي غيرخودي موضوع را شفافتر کرد .
مهاجراني: اين قبيل حساسيتها به خاطر توقيف فلهاي روزنامههاست که با تسامح و تساهل موضوع قابل نقد و بررسي است .
مطهري (نماينده مجلس): نقش کردان در گراني گوجه کمتر از آکسفورد نيست.
محمد ابطحي: در سمينار گفتگوي اديان در مراکش مهمان شيخ عبدالحميد بودم که موضوع گراني گوجه را از طريق کامنتي در وبلاگم ديدم و البته محکوم کردم.
سردار رادان: گران گوجهفروشان شناسنامهدار شده و در سطح شهر گردانده خواهند شد.
حسين شريعتمداري ( مدير مسئول کيهان ): باعث و باني تمام اين گرانيها جبهه اصلاحات و روزنامههاي زنجيرهاي و در راس آن شمسالواعظين بود.
بيگي ( استاندار آذربايجانشرقي ): من به هيچ حزبي تعلق نداشته و وامدار هيچکسي نيستم و چون صنف ميدان و ترهبار هم يک اتحاديه قانوني است پس دخالت نمي کنم.
ذبيحيان ( فرماندار تبريز) : گران شدن نان با هماهنگيهاي قبلي بوده و کاملا طبيعي است اما در خصوص گوجه فرنگي نياز به مطالعه در کميسيون ويژه است.
احمديمنش ( مدير کل ارشاد آذربايجانشرقي): گراني گوجه فرحنگي! تقصير طنزنويسان مغرض است که دردمند اجتماعي نيستند .
نجفي (رييس بازرگاني استان): در نمايشگاه دبي در حال بازديد از غرفههاي آنچناني بودم که موضوع گراني گوجه فرنگي را شنيدم از همانجا به بروبچههاي 124 دستور پيگيري دادم.
درسخوان ( شوراي شهر تبريز ): شهر مدرن يعني شهري که در آن گوجه بر روي طبق ميوههاست.
نوين ( شهردار تبريز ): يکي از آرزوهاي من اين است که مردم در حال بيآرتي سواري، گوجه فرنگي تناول فرمايند. در مورد گرانياش هم چيزي نمي دانم چون رانندهام زحمت خريد خانه را ميکشد.
خانم سپهري( مدير مسئول آذرپيام): برادران در جبهه، گاهي اوقات نان و گوجه مي خوردند که بچههاي تدارکات زحمت تهيهاش را کشيده بودند بايد در جامعه امروز فرهنگ پايداري و مقاومت در برابر روزمرگي به گوجه فرنگي بسترسازي شود.
سيدرضا علوي ( ماغازا): با ناصرالدين شاه در جهنم جلوس کرده بوديم که خبر از اين راپورت خفيه آمد. البته من گوجهفرنگي را به ازاي چند عدد نشريه آذرپيام از سبزي فروش محلهمان به رايگان مي گيرم.
روحالله رشيدي ( سردبير آذرپيام ): در اين جامعه آزگار نافرجام، گداترين گدايان هم گوجهفرنگي نمي خورند که مسببش همانا کسي است که با سخنرانياش موجب ترويج رفاه و تجمل گرايي شد.
نقي فرشباف ( سردبير سرخاب ): از آنجا که من فارغالتحصيل رشته کشاورزيام، پس در اين موضوع استثنائا بايد نظر کارشناسي بدهم ولي به جهت کمبود جا در اين صفحه با نهايت ايثار بي خيال مي شوم.
فرهاد باغشمال ( نظريهپرداز شهير سده 1400): در دهکده مورد بحث ما به جاي گوجه فرنگي در املت، موز مي ريزند.
پ ن : برگي از ستون زورنا چاپ روزنامه سرخاب مورخه ۳/۹/۸۷


