![]()
در راستاي استقبال مردمي از پخش فيلمهایي با مضامين ديني ـ تاريخي (مانند سريال مردان آنجلس و حضرت يوسف)، و با توجه به حمايت ريالي مسئولين از تهيه و توليد آثار ارزشمند فرهنگي اينچنيني، و با عنايت به تجربه دوران جوانيام که چند بار تئاتر و فيلم کوتاه بازي کرده و کلماتي را در حد لانگشات، کات، دکوپاژ، دالي و ... بلد ميباشم.
لذا در نظر است تا داستان قوم لوط را بازسازي و در 45 قسمت نود دقيقهاي براي پخش از سيما آماده گردد. از آقايان علاقمند که داراي رزومه مرتبطه (!) ميباشند، درخواست ميگردد به مدير برنامهها مراجعه کنند.
شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...
... به سیمای شگفتش دوباره چشم میدوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند. نمیتوانم تحمل کنم؛سنگین است؛تمامی «بودن»م را در خود میشکند و خرد میکند.می گریزم.
اما میترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه میگریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش میگرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود میزنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د
عمامه پیغمبر بر سر و....... د
آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!
تنها و آواره به هر سو میدوم، گوشه آستین این را میگیرم، دامن ردای او را میچسبم، میپرسم، با تمام نیاز میپرسم؛ غرقه در اشک و درد:
«این مرد کیست»؟
«دردش چیست»؟
این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
چه کرده است؟
چه کشیده است؟
به من بگویید:
نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمیگوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است*
* حسین وارث آدم - دکتر علی شریعتی
شنبه 7/10/1400 : اولین نشست استاندار جدید آذربایجانشرقی با مدیر مسئول روزنامه ها برگزار شد. این جلسه صمیمی، تحت تدابیر امنیتی و با حضور چریکهای نقابپوش و پوشش هلیبرد و تحت نظارت نیروهای حافظ صلح و دیده بان حقوق بشر به انجام رسید. در ابتدای جلسه از کلیه مدیر مسئولان با انگشت نگاری و لیزر تراپی چشم، پذیرایی به عمل آمد، چرا که کار از محکم کاری عیب نمی کند!
پس از آن جناب استاندار ضمن خوش آمدگویی، خطوط قرمز ، بنفش و مخملی مطبوعات را برشمرده و افزودند: افرادی که رنگ خطوط را بهم بزنند برای اولین بار از میدان ساعت تا جلو باغ گلستان و در صورت تکرار از میدان راه آهن تا دروازه تهران با کلاغپر مورد تفقد جدی قرار خواهند گرفت. این در حالی است که بنا به پیشنهاد مدیره مسئوله یکی از مطبوعات و جهت اجتناب از خلط مدیر مسئولان اناث و ذکور مقرر گردید مراسم کلاغپر بانوان در مسیر بی آر تی شرکت واحد انجام پذيرد که اين طرح با استقبال حضار همراه شد.
پس از سخنرانی ایشان، رییس انجمن صنفی مطبوعات ضمن سخنان مبسوطی تفاوت سردبیر با مدیر مسئول را بیان نمودند که مورد توجه جدي جناب آقای استاندار قرار گرفت و لذا دستور فرمودند تا در جلسه مشابهی فیلم همین حرفها به سردبیران به نمایش گذاشته شود.
یکشنبه 8/10/1400 : در پی ناهنجاری های رو به مزدیاد! و حال ندادن جریده سرخاب به اداره محترم (ا.ش) ، علاوه بر حذف سهمیه کاغذ و آگهی های تبلیغاتی، مشوق های تحریمی ـ تشویقی دیگری برای متنبه شدن روزنامه مزبور در نظر گرفته شده است. معاون تزریقات و سوزنزنی اداره (ا.ش) با اعلام این خبر افزود: بر اساس رای اکثریت اعضای سازمان (ا.ش) که آن هم شامل یک رای جناب رییس می باشد مقرر گردیده کارت سوخت خودروی شخصی مدیر عامل طوبی به مدت دو سال ابطال شود تا با ابتیاع بنزین آزاد کمی تا قسمتی به خود آمده و توبه کند. و اما به جهت این که سردبیر روزنامه فوق الذکر فاقد خودرو است لذا با هماهنگی اداره بازرگانی، کوپن ارزاق عمومیاش باطل خواهد شد. این در حالی است که در واکنش به این تحریم ها دو فرد مذکور فقط نیش شان را مفتوح نمودند.
دوشنبه 9/10/1400 : جشنواره خط سوم با حضور کلیه فارغ التحصیلان بیکار برگزار شد. در این جشنواه آخرین یافته های عرصه علافی در قالب شعر ترکی و فارسی معرفی گردید. نکته حائز اهمیت این جشنواره ادای دین و سپاس ویژه شعراي جوان نسبت به نیما یوشیج فقید بود، از آن حيث که وي شاعران امروز را از مشکلات وزن و قافیه خلاص نموده تا هر چه به ذهن شان می رسد را در قالب شعر سپید ارائه کنند، که در این بین هیچ کس جز خودشان معنی آن تارتان پارتانها را نمی فهمد. خاطر نشان می شود که برای خالی نبودن عریضه نمونه ای از اشعار بخش بین الملل را که برنده تندیس بلورین و جایزه نقدی به میزان پنج بار شارژ رایگان کارت الکترونیکی بی آر تی شده، تقدیم حضور می گردد:
آه ای سید قاسم...
و دو چندان آه...
آن سان که با کت شلوار سرمه ای
عاریه گرفته از پاسبان محل...
که بگویی پاسبانها همه شاعرند؟!
و من گاه میتدبیرم تعمق وار!
اگر شهرام آبرومند نباشد
چه خاکی بر سر کنیم در مراسمات...
و دوباره آه....
نه نه...
در هر مراسمی خیر یا شر
جای بابک خالی با آن آفتابهاش
گلاب بر رویتان البته
و دوباره آه....
( شعر از استاد ژولیده متخلص به درويش خاکی ـ شش ساله از قفقاز ! )
![]()
در حمايت از انتفاضه لنگه کفش و جهت اعلام اعتراض و انزجار از دستگيري خبرنگار عراقي، بازار کفاشان تبريز مادام العمر از ساعت 21 شب لغايت30/8 صبح تعطيل خواهد بود. رييس روابط عمومي پستهاکشها و کفاشان تبريز ضمن اعلام اين خبر افزود: جهت پيمان مجدد با مردم عراق و به پاس احترام به لنگه کفشي که به سوي بوش ذليل مرده پرتاب شده، شروع کار بازار کفاشان تبريز همه روزه از ساعت 30/8 به بعد خواهد بود. ايشان در اين مصاحبه راديو و تلويزيوني که به طور مستقيم از 1400 شبکه مرزي و برون مرزي پخش ميشد آمادگي صنف کفاشان تبريز را مبني بر تامين کفش کليه اقربا و خويشان اين خبرنگار تا مدت زمان نامحدود اعلام کردند.
با اين حال کارشناسان بيوکفشولوژي از جمله دکتر آسيد رضا علوي (صاحب ماغازاي دو نبش در بازار تبريز) معتقد است که چون لنگه کفش مزبور از نوع چيني تشخيص داده شده و پاي خبرنگار را متورم کرده پس پرتابش روا بوده و در شرايط مساوي اگر آن کفش ساخت تبريز بود، به هيچ وجه هيچ کس از دل نمي آمد حتي گرد و غبار بر رويش بنشيند که چه رسد به پرتاب! اما کارشناسان مغرضي چون فدوي آن حماسه را که فعلا از حادثه ملبورن بيشتر تاثيرگذار شده را در حد تفسير سوء عنوان نموده و معتقدم که آدم در شرايط احساسي و جوگيرشدن حتي فرزند خردسال خود را هم پرتاب ميکند و الخ....
گفتني است شوراي شهر تبريز جهت روکم کني کليه صنوف و سازمانها، و براي اشتهار فرداروي و همچنين جهت عقب نماندن از ديگران، مقدمات ساخت مجسمه لنگه کفش مزبور به ارتفاع 1400 متر را در رئوس برنامههايش گذاشته تا آن را در ميدان ساعت تبريز نصب کند. تا کور شود هر آنکس که نتواند ديدن!
سهراب عزیز از من نرنج!
×××
حجم سبز !نه! ...بخوانید کفش سبز!
کفش هایم کو؟
باید امشب بروم!
چمدانی را
که به اندازه جاکفشیمان جا دارد
بردارم
من که از دورترین ناحیه کفشانم را
طرف هیبت آن ایکبیری انداخته ام
باید امشب برم
یک نفر باز صدا زد فرهاد! *
* شعر از فرشید جان
پ ن : برگی از ستون زورنا چاپ روزنامه سرخاب

