آقاجونم داشت خودشو هلاک ميکرد آخه دختر تهطغاري عزيز دل باباس، حالا شايد سنش به وقت شُووَر دادن باشه، ولي دختر صد سالش هم باشه تو چشم ننه و باباش بچهاس...
|
آخ آخ چه روزي بود ما تو سر دري داشتم نماز ميخونديم که شاه شهيد هم انگاري اومده بود زيارت، که يک هو گروپ صداي تير اومد ... من باور نکردم مگر ظلالله تير ميخورد که چه رسد بميرد! تازه من چند شب پيش خواب ديده بودم که ميشم سوگلي خاصه شاه و به عمارت و حرمسرا پا ميذارم جا پاي انيسالدوله ... زهي زرشک! آره خواهر! داشتم ميگفتم با خودم گفتم بيخيال شاه شهيد، اکبر ندهد خداي اکبر که دهد! اگه قرار به حرف منه که دلم رضا نميده به هيچ کدوم اينا راي بدم. اون که هشت سال سر کارمون گذاشت حالا افاده و منت داره طَبَق طَبَق و "از دست پس ميزنه، با پا پيش ميكشه" اين يکي هم که قربونش برم تو اين چهار سال "شعری گفته و تو قافیه اش مونده" يکي نيست به من بگه که استخري كه آب نداره، اينهمه قورباغه ميخواد چكار ؟! تازه اون شيخ خوابآلود هم که اگه خيري داشت که اسمش رو ميگذاشتن خيرالله! به خدا از بي کفني زندهايم خواهر... |
|
آخ آخ چه روزي بود ما تو سر دري داشتم نماز ميخونديم که شاه شهيد هم انگاري اومده بود زيارت، که يک هو گروپ صداي تير اومد ... من باور نکردم مگر ظلالله تير ميخورد که چه رسد بميرد! تازه من چند شب پيش خواب ديده بودم که ميشم سوگلي خاصه شاه و به عمارت و حرمسرا پا ميذارم جا پاي انيسالدوله ... زهي زرشک!
آره خواهر! داشتم ميگفتم با خودم گفتم بيخيال شاه شهيد، اکبر ندهد خداي اکبر که دهد! اگه قرار به حرف منه که دلم رضا نميده به هيچ کدوم اينا راي بدم. اون که هشت سال سر کارمون گذاشت حالا افاده و منت داره طَبَق طَبَق و "از دست پس ميزنه، با پا پيش ميكشه" اين يکي هم که قربونش برم تو اين چهار سال "اسب رو گم كرده، پي نعلش ميگرده" يکي نيست به من بگه که استخري كه آب نداره، اينهمه قورباغه ميخواد چكار ؟! تازه اون شيخ خوابآلود هم که اگه خيري داشت که اسمش رو ميگذاشتن خيرالله! به خدا از بي کفني زندهايم خواهر...
به مرگ جفت چهارتا بچههام(!) که ميخوام دنياش نباشه اين کانديدها همه سر و ته يه کارباسن. تازه اگه ميخوان يه کار اساسي کنيم بهتره همين "پوتیفار" رو بکنن رييس جمهور. چون اَولندِش که رجال سياسيه و دومَندِش هم که مشاور و مشورت رو تومني صنار اعتبار ميده. فقط ميمونه او ريش بزيش که اون هم مي ره دو ماه اجباري وردست سردار ناجا سر و ته ماجرا هم ميآد....
عوام رو چه به اين حرفا! وا بلا به دور ! مردم چي مي گن؟ از وختي اين گلين خانم پا به ماه شده، هي به بدبخت شُووَرش زاکاس ميآد که انار ميخوام. حالا اون ننه مرده از کجا تو چله تابستوني انار گير بياره؟ الله اعلم! واقعا که مردم عجب انتظارات بيجايي دارن. خدا شانس بده حالا برو تو دل شُووَرش يک دل ميگِه "گلينجون" هزار تا "جون" ميشنوه. اينقدر ناز و کرشمه ميآد که انگار شکم اولشه. زنيکه خُلمَشَنگ.
حالا بعد از قرني شنبه به نوروز افتاده و هي فيس ميآد که مَسکن رو ارزون کردم. کجاي کاري عمو اوغلي! از تو عباسي از ما رقاصي. تو که از دستت آب نميچکه قربونت برم، پيش قاضي و معلق بازي! ديگه پيراهن بعد از عروسي براي گل منار خوبه!
آره خواهر! من که واسه دل وامونده خودم نميگم از من گذشته... فقط فکر و نگرونيم پي اين طولههامه... خودت مادري و مي دوني چي ميگم ... حالا دخترها رو يه طور شُوَور ميديم و ميرَن، ديگه واسه پسرها بايد يه کاري باري چفت و جور کنيم يا نه؟... بخدا تا گوساله گاو بشه دل صاحبش آب ميشه.
راستي گفتم گاو ياد فرنگيس افتادم، خير سرم اون روز رفتم شابدوالعظيم(!)، اومدني دو سيخ کباب ريحاني گرفتم گفتم اونهم سر ماهشه، ويار داره برم ببينمش. دختره گيس بريده تا منو ديد شروع کرد لُغُز خوندن که: آقامون گفته از دست برو بچ اصلاحطلبها لقمه نخوريها، تو روحيه بچهمون اثر ميذاره! هي اومدم خرفهمش کنم که بابا ديگه اين روزها معتمد ملي با اصلاحطلب فرق داره ديدم اصلا اين حرفا تف سربالاست. به وجود لا وجود نطفه واموندهاش هزار تا ليچار بار کردم و برگشتم سر فايطون ميرز علياصغر... عجب روزگاري که تُرُب هم جزء مركبات شده !
خانمباجي؛ از جلو عمارت مرمر رد ميشدم که دوباره ياد خدا بيامرز شاه شهيد افتادم؛ عکس سبيلوش، رو تُنگ قليون آقاجون هست و آقاجون با هر قُلقُل و چُست و دود يادي ازش ميکنه. عمه ناتني آقاجون يکي از سوگليهاي صيغهاي شاه بود اما بدبخت تنورش کور بود و به خاطر دل عمه که نميشد مملکت رو بي وليعهد گذاشت. همون موقع شاه شهيد هشت خروار از زمينهاي اعلاي ولايت ورامين رو ملاقباله به اسم عمه انگشت زد و سه طلاقش کرد و خلاص، حالا عمه کيا بيايي دارد که نگو.
چند روز پيش رفتم ورامين عمه طالبيهايي بار آورده اين هوار! عمه از تصدق شاه برا خودش شده مافياي ثروت. به من هم گفت بگرد ببين تو اين مزايدات واگذاري شرکتها يه کارخونه توپ پيدا کردي بگو پا پيش بذاريم و بشيم کارفرما.... حالا تو برو هي به حداقل حقوق کارگري اوس رحيم بناز و جار بزن که امسال قراره افزايش حقوق اساسي بشه. به همه شما اين عمه بيورثه ما خنديده. هي از ناي خروس تا بوق سگ برو تو دل تاريک کارگاه بوق بزن واسه چندرغاز تومن ناقابل.
خواهر جان! من هروقت اين مردک چشم شور عينالخان را ميبينم يه قوزي بالا ميآرم، نکبت اصلا شگون نداره. پريروز داشتم با عاليه از حموم مياومدم عين اجل معلق سبز شد جلوم... از همونجا راهمو کج کردم و رفتم دعانويس. سه تا هم تخممرغ شکوندم بلا به دور...
خواهر اعتصامالدوله اومده بود مزه دهنم رو بچشه واسه اَخَويش خواستگاري کنه. دِلدِل کردم تا بعد از انتخابات جوابشو بدم. آخه خدا را چه ديدي شايد حزب اينا تو انتخابات وَر بپره و من هم که نميتونم با چهار يتيم قدو نيم قد، جوونيمو سر يه جوان بيکلاه بذارم. من هنوز جوونم، همين بهار که بياد ميرم تو چهل و دو سالگي... اون که واسه من تو اين روزگار فت و فراوونه خواستگاره...
اي خواهر ببخش پرجونگي ميکنم، آخه آدم دردشو به تنها خواهرش نگه که به سينه قبر ببره؟ ديروز اقدس با بزمچههاش کرور ريختن خونه عين قوم مغول. تو خونه هم آه نبود که با ناله سودا کنيم. رفتم راسته سر گذر، نيم من گوشت و سه سير قند و يک شاخه تنباکوي خوانسار و يک سير چاي خريدم. سردست شد ششتومن و سههزار ... مغزم سوت کشيد .... اومدم تلگرافخونه يه تل زدم به 124 و چغلي مرتيکه قرومسـ... گرانفروش رو کردم. تازه براي اين که پياز داغ ماجرا رو هم زياد کنم ادعا کردم که خارج از چشم خواهر و مادري نگام کرده .... اون برادر پشت تل هم که بيشتر به پيامگير شبيه بود، نه گذاشت و نه برداشت و با موسيقي قرتي گفت: شکايت شما پيگيري خواهد شد... آخ اگه دوره امينالسلطنه بود که با يک اساماس (!) ميدادند خشتک مرتيکه گرانفروش رو وسط بازار روي سرش بکشند و هزار تا فلک رُوش، از جهت آن که به ناموس ملت نگاه کج و مُعوَج انداخته!
يادش بخير تو ايوون مينشستيم و نون گرم و قاتوق چکيده ميزديم به رگ، وختي هم که آقاجون ميرفت دست به آب، دزدکي قليون ميکشيديم و سرمون هيري ويري گيج ميرفت، حالا شهر اين قدر فرنگي شده که قليونارو ميشکنيم و جاي نون و قاتوق، پيتزا با سس خرچنگ ميخوريم... گور باباي سنت.
خواهر جان! تو را جدت شب وَلنتاينمان را خراب نکن هر ثانيه از اين سريال متد متري يوزارسيف به قيمت خون ملت براي صدا و سيما آب خورده، بيخيالش شو! اعصابم را خورد نکن ... بزن پيامسي کامران و هومن الان تمام ميشود....
ميشنوي خواهر؟ ميشنوي ؟ خوابيدي ؟! هِي بَد مصب! منو باش که پيش بيعاره نقاره ميزنم!
پن: چاپ آذرپيام مورخه ۲۲/۱۱/۸۷
انقلاب (Revolution )
در اصل از واژه فرانسوي به معناي دگرگوني گرفته شده و انواع و اقسام مختلفي دارد، در جامعه ما يک نمونهاش «اينقلاب» تلفظ ميشود که مشتمل بر«اين+قلاب» می باشد و معنی آن عبارتست از آن که مردم مثل قلاب نجاتی به آن چسبیده اند. برخي از انقلاب ها به خاطر بزرگي زود ميترکند مثل انقلاب کبير فرانسه يا انقلاب کبير روسيه. معمولا انقلاب توسط مردم روي ميدهد ولي بعد از مدتها انقلاب آنقدر خواهر و مادر پيدا ميکند که مردم غریب و تنها ميمانند.
انواع انقلاب: انقلاب درپيتي، انقلاب مخملي، انقلاب ململي، انقلاب تترون، انقلاب خلخالي و ...
استقلال(in depended)
واژه دهان پرکن که به قطع وابستگي نيز تعبير شود. گاها عوامل احساساتي و جو زده انقلابها فکر ميکنند که استقلال يعني اينکه مرزهاي خود را ببنديم و هيچ چيز وارد نکنيم اما وقتی که گرسنگي به مغز استخوان شان رسيد حتی به لباسهاي تاناکوراي خارجي نيز رحم نمی کنند و تازه ميفهمند که استقلال يعني تعامل و تبادل در سايه صاحب هنر و علم شدن . متاع قابل عرضه به بيع متقابل داشتن.
البته اين استقلال با آن استقلالي که با تيم بانوان بازي فوتبال نموده و هفت بر صفر آنها را برده خيلي فرق دارد و آن تيم استقلال خيلي ضعيفکشي کرده است.
آزادي (freedom)
برج نخنمایي در یکی از میادین اصلی تهران با مخلفاتی کفتر کاکل بر سر آن. کارگردانان عُقده ای سینما حتما پلانی را مختص گردیدن به دور آزادی دارند. آزادي رابطه مستقيم با انقلاب داشته، به طوری که از ميدان آزادي تا ميدان انقلاب خط اتوبوس ويژه بيآرتي وجود دارد. البته برخيها هم مي گويند که انقلاب آزادي ميآورد و آزادي هرج و مرج، و هرج و مرج دوباره انقلاب بوجود خواهد آورد ولي در کل آزادي چيز خوبي نيست مردم را پُررو ميکند.
مردم (People)
افرادي هستند که گاه به آنها نياز هست و گاه سربار جامعه تلقي ميشوند. در مواقع انتخابات، راهپيمايي، محکوم کردن، سیاهی لشگر، اخذ عوارض و ماليات از آن ها به عنوان مردم غيور و هميشه در صحنه ياد ميشود و گاه که صحبت از ارائه سهام، اعطاي وام، مسکن، بيمه، اشتغال، يارانه و ... ميباشد با معضلات پديده افزايش جمعيت مواجهيم.
دولت (Government)
انبوهي از اطرافيان، اکناف و بستگان سببي، نسبي و صيغهاي يک عدد پرزدنت را گويند. آنها معمولا جهت تغيير آب و هوا و مفرح ذات در تابستانها به شهرهاي شمالي کشور مسافرت ميکنند و در زمستانها به نواحي جنوبي رحل اقامت ميگسترند، در مواقع خستگی ناشی از مسافرت و به خصوص در روزهاي چهارشنبه در خانه پاستور دور هم جمع ميشودند و از خاطرات جوانيشان تعريف ميکنند. اين خاطرات بعدا در قالب لوايح به خورد پارلمان داده ميشود. بديهي است در صورتي که آن خاطرات لوايحگونه مقبول پارلمان نباشد به دولت پابهسن گذاشته و سالمندی ديپورت ميشود. البته گاه ممکن است بين راه پستچي آن را گم کرده و زحمت همه را کم نمايد.
کلنگ (pick)
جسمي است با دستهاي گُلمَنگُلي که دولتيها براي افتتاح پروژههاي سرِکاري مدام آنرا به زمين ميزنند. شايان ذکر است که انصافا اين يک قلم کار (عملگي) تنها شغلي است که به قيافه کلنگ زن ميآيد.
مشاور (advisor)
جسمي است که وزن دارد و فضا اشغال ميکند. کسي که قبلا مدير يا وزير بوده و فعلا با حکم مشاور و همان حقوق مزاياي قبلي بلاتکلیف زندگی می کند. البته گاهی از سر بیکاری براي روزنامه های مخالف دولت وقت مقاله می نویسد.
دستمال (cloth)
پارچهاي نازک براي برق انداختن و جلاي رييس، که نوع يزدي آن ناياب است. امروزه با پارچههاي کتان عمل برق انداختن را انجام ميدهند اما کارشناسان معتقدند که دستمال از جنس کتان، لطف و صفاي دستمال يزدي را ندارد.
لُنگ یا فیته (feteh & Loin cloth )
در مَثَل سمت و پست دولتی را گویند که هر از گاه و از سر خوش اقبالی به کمر کسی بسته شده و روزگاری دیگر این لُنگ را بر کمر دیگری می بندند بنابراین به جهت ماهیت نمناکی و چسبندگی، دلبستگی به آن عواقب سویی مثل روماتیسم مفصلی را دارد.
روزنامه (News paper)
عده ای خوش خیال و علاف آن را رکن چهارم دموکراسی می دانند. اما در اصل کاغذهای بزرگی را گویند که در خشکشویی، سبزی فروش و پاک کردن شیشه بسیار کاربرد دارد. کارشناسان امر معتقدند که مردم باید از نشريههای محلی مثل سرخاب و گونش که جنس کاغذشان کاهی است صرفا در سبزی پاک کردن استفاده نموده و از آذرپیام به لحاظ مرغوب بودن نوع کاغذ در جهت پاک کردن شیشه منزل و اتومبیل استعمال نمایند. آنها همچنین معتقدند که به هیچ وجه نباید اجازه داد که صاحب خشکشویی لباس شما را در روزنامه محلی بپیچد چرا که به نوعی افت شخصیتی می آورد.
احزاب (parties )
عده ای که قبلا دارای مقام و منزلت بودند و با ظهور دولت جدید دست شان به جایی بند نیست. این عده با دور هم نشستن زیرآب دولت وقت را می زنند.
ائتلاف (correlation)
آشتی و دوستی مصلحتی برای چزاندن کسی.
انتخابات (Relation)
صندوقی است(!) که مردم در آن کاغذهایی می ریزند تا صفحه آخر شناسنامه شان ممهور شود. صفحه آخر در قدیم نقش استخدامی و حیاتی را بر عهده داشت.
دموکراسی (Democracy)
محصول خروجی از صندوق انتخابات و آرای مردم در شرایط طبیعی است. در نوع جدید آن، دموکراسی به جای صندوق آرا، از تانک و تفنگ نیز بیرون می آید.
ارزش ( value)
نوعی سنگر برای استقرار در پشت آن جهت ارائه شعار های مکرر حزبی. نزد صاحبان اين ايده، نیروی ارزشی کسی است که مخالف اینترنت و ماهواره است.
حقوق بشر ( human rights)
لولویی است برای ترساندن برخی کشورها. گاه تیرچراغ برق (مثل زندان گوانتانامو ) را در چشم خود ندیدن و به کاه ظریفی در چشم دیگران اعتراض کردن را گویند.
خط فقر ( poverty line)
خطی است فرضی، که فاصله طبقاتی بین میدان رشدیه تا حلبی آبادهای حاشیه شهر را منفک می کند. مزیت بزرگ این خط آن است که قشر آسیب پذيری را از قشر بدون درد تمیز می دهد.
سنگ پا ( Pumice stone)
نوعی حالت که در چهره برخی مسئولین متبلور است. مثلا موقعی که در گزارشی صحبت از کاهش تورم و افت قیمت ها می کنند این حالت زیاد به چشم می آید.
کودک خیابانی ( street child)
کودکی که روزها در خیابان ها آدامس، روزنامه و حتی مواد مخدر می فروشد و شب ها در کارتن می خوابد.
زن خیابانی (street women)
زنی که شوهرش بر اثر خماری مفرط فوت نموده ، و هزینه تر و خشک کردن فرزندان به عهده او گذاشته است و در نتیجه مجبور به متر کردن خیابان هاست.
اختلاس ـ مفسد اقتصادی ـ غارتگر بیت المال: ( Jane Maadaret Bi khial sho!)
واژه هایی سیاسی و در عین حال نسبی که هرحزبی تعریف خاص از آن دارد. عده ای حتی استفاده شخصی از اموال دولتی را معادل کلمات فوق می دانند و عده ای برعکس اعتقادی به این حرف ها ندارند. در کل در زمان انتخابات مدافع زیادی پیدا می کند و همه می گویند که با آن مبارزه خواهند کرد.
زرشک( Zereshq!)
طعامی خوردنی است که برای تَمدد اعصاب و گردش بهینه خون در بدن لازم است. کارشناسان مصرف مکرر آن را در قالب آب زرشک توصیه اکید می کنند.
پن: چاپ هفتهنامه آذرپيام 15/11/87
هاشمي رفسنجاني:
ياد ايامي که در گلشن فغاني داشتم ـ در ميان لاله و گل آشياني داشتم
سيدمحمد خاتمي: ( ناز نکن نازنکن ، ناز نکن نازنکن... ) يا
(نازي نازي نازي به خوشگليت مينازي ـ قرار نبود بگيري دل منو به بازي)
احمدينژاد: دايه دايه يه مرد جنگم. یا حمله ای یاران زنو برپا شده ...
کروبي:(خوابم يا بيدارم تو با مني اما... ) يا (سر تو بذار رو شونههام خوابت بگيره....)
لاريجاني: ايشان دچار ياس فلسفي شدهاند و ترانه زير لبي ندارند.
حداد عادل:
در دوره رياست: (پرکن پياله را کين آه آتشين ـ ديريست ره به حال خرابم نميبرد)
در زمان حال:(کي اشکاتو پاک مي کنه وقتي که غصه داري ـ دست به موهات کي ميکشه ...)
فاطمه رجبي: من يک زن تنهاي شهرم با همه کس قهر قهرم!
قاليباف: کوچلره سو سپبيشم ـ يار گلنده توز اولماسين
رحيم مشايي : منو اين همه خوشبختي محاله محاله ...
ميرحسين موسوي: يه دلم ميگه برم برم ـ يه دلم ميگه نرو نرو
صفار هرندي: (با توهم توطئه) بلا ای بلا - بلا دختر مردم...
محصولي: گنج قارون نميخوام، مال فراوون نميخوام ـ تخت سلیمون نميخوام...
کرباسچي: وقتي که دلتنگه فايدش چيه آزادي ـ زندگي زندونه وقتي نباشه شادي.
مهاجراني: آهاي مسافري که میري به سوي ياران ـ چشماي من مال تو بردار ببر به ايران.
مبرهن است که لازمه و اُبُهت نويسندگي به «داشتن سبيل مدل صادق هدايت، استعمال سيگار و نوشيدن مکرر چاي» است. فيالحال دو ملزوم اول را به جهت «بچه مثبت بودن» و همچنين «زنذليلي» از ما گرفتهاند، اما براي فقره آخر که اختيار شکممان با خودمان است تا هر قدر بخواهيم از باب همان لازمه و اُبُهت نويسندگي چاي بنوشيم!
با اين مقدمه، روي سخنم با جناب سيد ناظمي است که در حال رتق و فتق امورات فرهنگي شهر هستند و از آنجا که ميبايست کار فرهنگي را زير بنايي و با اولويت مشخص انجام داد، فلذا ضروري است که ابتدا دستوري فرمايند که در جلسات پاتوغ يا نشست ماهانه مطبوعات و ... اين چايباريکه (از ماده آب باريکه) را از خيل قلم به دستان دريغ نفرمايند، که چند استکان چاي ترجيحا پررنگ، از حلاوت شيريني و موز که ديروز نثارمان کردند بيشتر و بهتر است.
پن1: در پاسخ به دوستاني که پيشنهاد حمل فلاسک به جلسات متبوعه را داشتند بايد عرض کنم که: يک تُرک واقعي هيچ وقت از فلاسک چاي نميخورد!
پن2: دوست عزیزم جناب داود هوشنگ در حاشيه يکي از همين جلسات، مقاله مبسوطي نوشتند بدين مضمون: که خدا هيچ تُرکي را با چاي نخوردن به امتحان نکشاند.
پن۳: براي ستون ساققيز اين هفته نشريه آذرپيام، جناب جمشيدخان نظمي (صاحب سرسلسله بنياد شهيد، جانبازان و آزادگان) مورد تفقد قرار گرفته که به جهت نبود وقت در وبلاگ نگذاشتم. اگر خواستيد از اينجا بخوانيد. ضمنا مطالب هفتههاي قبل را هم از اينجا بخوانيد. ( قبل از ذخيره و مطالعه آنها، بي زحمت مسلح به آکروبات ریدر باشيد).
*********************
جوابیه جناب سیدقاسم ناظمی
از اینکه می بینم قشر فرهیخته و اندیشمند در سایه فعالیتهای فرهنگ سازانه و طرحهای مختلف مایه کوبی به سطحی از پیشرفت رسیده اند که به آن سه قسم مذکور قناعت می کنند بسیار مشعوفم.
در دوره ما در کنار این ملزومات لازم که مذکور افتاد برخی عادات و عنعنه های دیگر نیز مرسوم بود که انگار منقرض شده اند و همین جا بر خود واجب می دانم از رییس سازمان میراث فرهنگی از جان و دل خواهان ثبت ملی این میراث باشم.
ضمن تقدیر از شما که به میراث معنوی توجه جدی دارید و بعید نیست که از عمله مواجب بگیر جناب مشایی هم باشید یادآوری می کنم که همان روز که قدری در مراسم چایی تعللی پیش آمد بسیاری از پیشکاران توبیخ شدند به نحوی که برخی خبرها از هاراگیری برخی از آنها حکایت دارد.
اگرچه در خصوص این مراسم هنوز در اسناد و منابع تاریخی گزارشی موثق وارد نشده با این حال پیشنهاد می کنم برای گرفتن در دست پیش سازمان مذکور این آیین را هم ثبت کند تا فردا ژاپنی ها از دستمان در نیاورند.
پایان این مقال را به سپاس از شما اختصاص می دهم که ضمن اعتراف به صفت مذموم زن زلیلی باز از فرهنگ دیرین خود پاسداری می کنید درود می فرستم و خواستار انم که راه پر افتخار تان بعد شما هم ادامه یابد چرا که با این افشای راز امیدی بر بقای وجودتان نیست .
بیت:
گفت منصور کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
جناب باغشمال قلم پرانی ما را ببخشید آنچه آمد جوششی بود و ما بی تقصیر.
(ممنون از ابراز لطف آقای سیدناظمی)


