راستش تا حالا براي من مبرهن نشده که آيا "شوراي عالي کار" که هر ساله شب عيدي اسمش سر زبانها ميافتد ، واقعا صحت دارد يا يک چيز سرکاري و تشريفاتي است که محض خالي نبودن عريضه چهارشنبه سوري محيا ميشود! که اين جلسه پس از چند بار دور هم نشستن و صفا کردن و آجيل شکستن زاکاس بفرمايد: "شوراي عالي کار با حضور نمايندگان دولت،کارفرما و کارگر تشکيل جلسه داد و چندر غاز به حقوق کارگران افزود" ، و کارگران عزيز هم خوشحال و شنگول بشکنزنان از اين دستاورد بزرگ بشريت، دست اهل و عيال و ننه و بابا را ميگيرند و عيد را ميروند شاه عبدالعظيم،و تازه چشمشان هم يک لَمه خيس ميشود که: آقا طلبيد و آمديم به پابوسي!...
با عرض مراتب فوق لطفا موارد زير را بررسي فرماييد:
1. شوراي عالي کار چگونه چيست؟!
2. نماينده دولت کيست و کدام جور است؟!
3. ضخامت گردن نماينده کارفرما چند اينچ بر ثانيه است؟!
4. به فرض صحت وجود شوراي عالي کار، آيا نماينده کارگران جرات حرف زدن در این جلسه را دارد؟
5. نماينده کارگران در حين جلسه مذکور، همزمان به نظافت اتاق و پذيرايي از مهمانان ميپردازد؟ (در غير اينصورت به کميته انضباطي معرفي شود)
6. فرق نماينده دولت با نماينده کارفرما در چرايي شورا است يا چگونگي آن!؟
7. کارگر چيست؟! جرم حجمي او را بر حسب ژول محاسبه کنيد!!!!!
8. آيا بالغ بر 8ميلون نفر هوازيها (موسوم به کارگر) اصلا نيازي به ريخت و پاش آنهم از نوع افزايش دستمزد دارند؟!
9. نماينده کارگر در شوراي موسوم به عالي کار، روي صندلي مينشيند يا روي برانکارد دراز ميکشد؟!!!
10. آيا کسي که به عنوان نماينده کارگر در جلسه شوراي عالي کار شرکت ميکند واقعا کارگر است و يا آن که با رنگآميزي کارگران خودش در شونصد جا به عنوان عضو هيئت مديره، رئيس و قائم مقام و... حضور فعال دارد؟
11. آيا با 300 هزار تومان مصوبه سال 89 ميشود بدون آخ گفتن، هم اجاره خانه و قسط بانکي داد و همه خيلي چيزهاي ديگر !؟
12. حالا قيمت گوشت و مرغ و دارو و درمان و مدرسه و غيرهذلک را بيخيال، آيا با 300 هزار تومان ميشود به غير از تنفس کار ديگري هم کرد.
13. شاخص فلاکت، خط فقر، خط مرگ، خط حُنّاق و همه اينها را بيخيال، کارفرماي شما عيد نوروز در دبي تشريف دارند يا آنتاليا؟!
پ ن۱: اگر در متن فوق جای (؟) و (!) خیلی پس و پیش شده که به بزرگی خوتان ببخشید. چرا که نوع چنین نثری می طلبد که گاهی اول متعجب (!) شوید بعد حالت پرسشی (؟) در شما بوجود آید و بالعکس، گاهی هم باید اول لحن سوالی (؟) در شما ایجاد شود و بعد به نشانه تعجب (!) مغرتان سوت بکشد؟!؟!
پ ن۲: چاپ روزنامه سرخاب ۲۵/۱۲/۸۸
به بهانه عدم اجازه کنسرت همایون شجریان در تبریز ...
آدميزاد در اين قرن بيست و يکمي واله ميماند که خودش را با کدام حال و هوا وفق دهد؟! اين که هر شهر و استاني حال و هواي مخصوص به خود را دارد که شکي نيست، مثلاً هوای تهران آلوده است و ذرات معلق در هوایش در حد وفور؛ يا اینکه هواي شمال شرجي است و الخ... اين نيز بماند که در چند روز گذشته، آلودگي هواي تبريز بيست و چند برابر شد که ارتباط هنر فاخر از نظر هواشناسی، دو چندان مشخص گردد؛ تا بدانجا که حتي درب مدارس را هم گِل گرفتيم منباب حمايت! و مبرهن شد به راستي هر شهري حال و هواي مخصوص به خود را دارد که تشخيص آن امری است مشکل برای عوام الناس! البته در همان ابتداي کار نتيجه نيز گرفتيم که برخی پتانسيل آن را دارند که بعد از گلباران فلّهاي جمال فرهنگ، در قامت کارشناس هواشناسي به صدا و سيماي فخيمه سهند رخت اقامت بگسترند که خيلي افاقه دارد و واقعاً جاي يک کارشناس اينچنيني در آن بلاد خاليست!
و اما بعد، کاشف به عمل آوردیم که تبريز داراي ويژگي خاص توصيف شده و ايضاً «دارالمومنين»؛ که گويي جميعالاجمعين مومنين و متشخصين صرفاً در اين شهر بيتوته دارند و بلاد ديگر تهي از اين گونه افرادند که مستحضريد هيچ کس ماست خود را ترش نميپندارد. اين نيز بماند که بنا به گزارشات رسيده از اقصي نقاط کشور، گويا، در کل مُلک ایران زمین، به یُمن اسلام، تشرع و تدین موج می زند و حتي همه بلاد، خود را به این زیور می آرایند و قسعليهذا...
اما مسئله «لغو کنسرت موسیقی سنتی» در تبريز، که وجود هرگونه مسائل فني(!) در آن تکذیب شده و صرفاً پاي دو نفر اُناث در ميان است که خود را به زور تپاندهاند به گروه نوازندگان، که الّا و بالله ما هم بايد مطربي از سر بگيريم!... که خلقالله واله ميمانند که زن جماعت را چه به اين قِرتيکاريها و دايره و تنبکزني؟! آنهم در شهري که حال و هواي مخصوص به خود را دارد. تازه اين نکته را هم بيافزاييم که حضور نوازندگان زن با ظرفيت بالاي سالن و ضريب امنيتي سالن لابد نسبتي دارد که اهم جلوه داده شده وگرنه که همين جور الله بختکي سخن در این باب نمی آمد.
آنچه ميمانَد آن که، در استان ما، هم هنرستان موسيقي است و هم جشنواره موسيقي (چشم حسود کور!) و البته به شرطها و شروطها که تشخيص و تعيين آن شرط و شروط با قدری صعب و دشوار است که از عهده ی مدیرانِ هواشناس برآید و لاغير.
لاجَرَم در اين زمانه و به جهت وفور مدير فرهنگي با سلايق شرطي و شروطي! اگر علاقمند موسيقي سنتي دستش به دهانش ميرسد که کنسرت مذکور و مشابهم را ميتواند در ايام نوروز در کشورهاي همسايه مثل ترکيه، دبي و غيره ببينيد و اشعار مولانا را با وقار سنت زمزمه کند: «آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم...» و اگر هم مثل من هشتش گرو نُه است که با موسيقي فاخر! از نوع ساسي مانکن و... که محصول مديريت کارشناسان حال و هواشناسانه حضرات است روز را شب کند و سماق بمکند که موجب تمدد اعصاب است.
تازه از تمام موارد مطروحه گذشته و به خود نهیب می زنیم که بی خیال؛ اینجا تبریز است، زیاد سخت نگیر. که یکهو و بعد از آن که اثرات این قبیل هنرنمایی های کارشناسان هواشناسی، گوش فلک را کَر کرده و عالم و آدم را هاج و واج گذاشت، حضرات، تمام فرمایشات خود را تکذیب نموده و می گویند؛ ما از اساس هواشناس نبوده ایم و اصولاً هوا به ما ربطی ندارد؛ ما اهل «حال» هستیم، نه هوا!
حالا که صحبت از «هنر فاخر» نقل محفل مان شده، به گونه ای که ادعاي آن را با تريلي هيجده چرخ يدک ميکشيم، يادم آمد که بعله... تا حال غلط ميپنداشتيم، هنر فاخر را ما همينجا در توبره داشتيم که صمدها و ممدها در سالنهاي نمايشي تحت نظارت اداره فخیمه ارشاد، عالمي را محظوظ ميکنند به حدي که به ادا و اطوار خود، گوي سبقت از هنرمندان و هنربندان آنور آب و رقاصههاي تارکالوطن ربودهاند که لابد با حال و هواي ما سازگاري دارد.
راستي رگ غيرت ما که به حضور دو نوازنده محجبه زن اينقدر آلرژي داشته و به تصور دفاع از هنر فاخر يقه هر توهمي را تا بناگوش(!) جِر ميدهیم، چرا در مواجهه با هجويات مذکور که به رقص در البسه زنان، زينتالمجالس شدهاند و کلام سخيفشان ورد زبان کودکانمان، در پستوي بيخيالي خسبيده ایم؟!
پ ن: چاپ آذرپیام مورخه ۱۱/۱۲/۸۸
1. استاد رضوانالله گفت: کوتاه گويي و تبديل شدن از صفحه نويسي به ستون نويسي نشان از حرفهايگري است، آنگونه که ژورناليستهاي بزرگ هستند؛ کوتاهنويس با چاشني استمرار. تا خواستم بادي به غبغب بياندازم، لحن صدايش را تغيير داده و ادامه ميدهد: البته خاصيت مهم مختصر نويسي اين است که مخاطب مجبور نميشود خزعبلات صغرا و کبري چيني تو را در حد يک صفحه بخواند، اگر مَرد رهي لُپ کلام را در چند سطر بگو و خلاص! زبانم به سقف دهانم چسبيده فعلتين...
2. در خبرها آمده که مقام مسئولي فرمودهاند که در ايران جمعا 6 ميليون نفر از آنتن ماهواره استفاده ميکنند. بنده هر چه غور فرمودم که منظور اين مقام مسئول از اين تعداد نفر چه بوده که نفهميدم؟! گفتم شايد فعل آخر جمله منفي بوده و تايپيست اشتباهي تايپيده، بدين صورت که که در ايران جمعا 6 ميليون نفر از آنتن ماهواره استفاده نميکنند. باز ديدم اين هم بيانصافي است، چرا که لااقل بيش از 6 ميليون نفر را ميتوان شمرد که از نعمت تلويزيون سياه سفيد محرومند چه برسد به ماهواره و بشقاب و ديش و غيرهذلک... بعدش باز تفکر نمودم که شايد اين مقام مسئول تا حالا به پشتبام منزل عروج نفرموده منباب رفوي آسفالت و يا مثلا پهن کردن فرش خانه، که آنسان کاشف ميشدند که دور از جان شما پشت بامها انگاري بازار مسگرهاست به صور مختلف بشقاب ديگنشان والخ...
همين جور در تفکرات ماليخوليايي بودن يا نبودن ماهواره مشغول بودم که خبر آمد بيست و سي آغازيدن نموده و فيالفور پريدم بر مقابل جعبه جادو. ضعيفهاي متبسم گل و سنبل گويان بر استوديو ظاهر شده و به طرفهالعيني برعکس تمام اخباري را که از صبح در رسانههاي ديداري و شنيداري شنيده و يا خوانده بودم را به خُردمان داد و بعد هم شعر عشقولانهاي را تلاوت کرد و شب خوش... با خود گفتم: خب با اين همه اخبار بکر و مستند و صادق!، آن 6 ميليون نفر مغفول ماهوارهدار (!) هم انشاءا... به زودي به راه راست هدايت خواهند شد. حالا اين نيز بماند که اگر همين ماهواره فقط کانالهاي کشور چين را رصد ميکرد که کلي دلبر و دلدار و منتقد مصلح پيدا ميکرد که نگو و نپرس.
اما بين خودمان باشد، من نميدانم چرا وقتي به سيماي ضرغامي نگاه ميکنم، احساس ميکنم به دوران کودکي برگشتهام که هر چه از بچه محلها ميشنيدم را حقيقت محض ميپنداشتم و تصورم از جهان فقط کوچه بنبستمان بود و تمام همّوغمّ زندگيام تيلههاي رنگارنگ ...
بنده که جو گير حرفهاي ناسيوناليستي اين مسئول بزرگوار شده بودم،ضمن تائيد حرفهاي ايشان جلدي به سالنامهام حمله نمودم و البته هرچه برگهاي تقويم را زير و رو کردم عينهو آش نذري هر جور مناسبتي يافتم، الّا ولنتاين وطني!، لذا براي خالي نبودن عريضه و به بهانه همان ولنتاين وارداتي براي مادر بچهها يک جفت جوراب پارازين گرفتم من باب عشقولانهکاري. حالا اين نيز بماند که همين ولنتاين اگر از کشور چين به مملکت وارد ميشد کلي دلبر و دلدار و همايش و سوگلي پيدا ميکرد که نگو و نپرس.
پن: چاپ هفتهنامه آذرپيام 4/12/88

