تبليغاتX
ایپک - خدا را فراموش نکن

    دو سه شب پيش يکي از علماي فقيد شهرمان را خواب ديدم ....به برکت چند سال همسايگي خوب مي شناختمش ، اعياد غدير کوچه‌مان غلغله مي شد و غريبه و آشنا براي دست‌بوسي جلو بيت‌شان صف مي‌بستند ... حاج آقا با سنگکي در دست آرام آرام مسير کوچه باريک را مي آمد که به سرعت خود را به ايشان رساندم تا سلامي دهم ... چند قدم عقب‌تر از ايشان همراهي‌اش نمودم ... هنوز نفسهاي آرامش را که با قدومش هماهنگ بود مي‌شنوم ... موقع خداحافظي گفتم : حاج آقا مي‌شه يه جمله يادگاري بهم بگيد؟ با صلابت خاصي به چشمانم خيره شد و فرمود " خدا را فراموش نکن " و اين جمله را چنان با ابهت و جديتي برايم نهيب زد که براي لحظه‌‌اي وجود خدا  را در کنارمان حس کردم .... تنم لرزيد ، خيس عرق شدم ... از خواب پريدم . دهانم خشک بود و سرم سنگين... به صرافت وتر و شفع افتادم ... اما شرمنده ! ... به چه رويي ؟ آمدم اتاق نشيمن گيج و منگ تلويزيون را روشن کردم دعاي سمات پخش مي شد ... نشستم ... حالم خوش نبود چه وقت خوابم برد ؟ ...     

    نمي دانم چرا اينقدر مبتلاي سجده سهو شده‌ام  ... تا دستها پي تکبير مي‌رود افکار دون در ذهن پيچيده و به هر ناکجا آباد سرک مي‌کشد غافل از قدقامت الصلوه ... وقتي خود را مي‌يابم که سلام آخر ادا شده ... و شک بين 4 و 5 يا 3 و 4  ... کمي فکر مشغول مي‌شود و با نماز احتياط مثلا يعني من (( هم‌المقربون )) مي شوم ! ... بزرگي مي‌گفت در نماز گمشده‌‌ها پيدا مي‌شود سعي کنيد گمشده اصلي را پيدا کنيد و جالب تر از آن را دکتر شريعتي فرمود : در شگفتم که سلام آغاز هر ديداري‌ست ولي در نماز پايان است، شايد اين بدين مناسبت است که پايان نماز بايد آغاز ديدار باشد .

    جايي خواندم که به حکم پيامبر ساختمان سازي در منا ممنوع است ( لا بناء في المنی ) شايد به خاطر اين‌که ذهن درگير ساخت و ساز بشري نباشد که بتواني بفهمي . اين اصرار براي درک و هبوط چيست ؟ چه ابرام که من خاکي ذليل ، دامن‌کشان به پي‌اش هروله کنم ؟ و بعد بر جمرات سه‌گانه بغرم .. به کدام بصيرت ؟ به اميد کدام حج اکبري ؟...

    دلم لک زده براي يک طواف باراني ... نمي داني چه حالي دارد قبل از نماز صبح که هنوز مسجد‌الحرام شلوغ نشده نيت طواف ببندي و در همان دور اول آرام آرام شبنم باران بر صورتت بزند، که بيدار شو غريبه ! ... انگار من خوشبخت‌ترين فرد زمينم ... چرا اين هفت دور زود به پايان رسيد ؟ .... هنوز پشت مقام ابراهيم نرسيده‌ام که مؤذن اذان مي‌گويد .... اصلا روح اسلام در اذان دميده شده و چه عالي اين جوان شعار اسلام را مي‌سرايد... بعد از نماز صبح به دور از خلق‌الله کنار باب علي ، مفاتيح را زير چفيه پنهان کرده و جوشن کبير را زمزمه مي‌کنم .... زير ناودان طلا مستقر بر سقف کعبه ، شلوغ است مردم هر کدام پي حاجتي هستند باران جمع شده بر سقف بيت‌الله‌الحرام از ناودان به آرامي مي‌ريزد و تشنگان بارگاه ملکوتي فرصت را مغتنم مي بينند تا به درک و ظرفيت‌شان ارتزاق نمايند ... در ذهنم جرقه‌اي مي زند ، خود را به زير ناودان مي‌رسانم به اميد حاجتي .... آرزويي .... ملکوت شش گوشه‌اي ...   

    دوست کهنه‌کاري قبل از تشرف سفارش کرد که " زيارت عاشورا " را ازبر کنم که در بقيع افاقه دارد ، در مدينه آن حس و حال نيامد ، که من عامي سر به هوا در لابلاي تاريخ مدينه‌النبي گير افتادم و تا بخود بجنبم وقت تمام شد ... اما در عرفات چرا ... اشهد انک قد اقمت الصلوه .... لعن الله امه قتلک ... لعن االله امه ظلمتک .... شنيدم که محبت اهل بيت چونان نقش بر سنگ در قلب شيعه محکوک است که آغاز و پايان هر چيز متبرک به اباعبدالله خوش‌تر است ... ياد جابر زائر افتادم ، اربعين حسين و زينب بلا کشيده اما سرافراز که مسافر شام است ...و دخترکي که در محاق مي‌نالد :

 

بابا پناهگاه جهان‌گسترت کجاست ـ از شام لشگر آمده سر لشگرت کجاست ؟

جانم قداي پيکر صد پاره توباد ـ  اي يادگار فاطمه بابا سرت کجاست ؟ ....

 

    و باز شريعتي مي‌نالد : که بزرگتر از حج شهادت است که حسين با نيمه تمام گذاشتن حج بسويش رفت تا به همه حج‌گذاران تاريخ ، نمازگزاران تاريخ ، مومنان سنت ابراهيمي بياموزد که اگر امامت نباشد و اگر رهبري نباشد و اگر هدف نباشد و اگر حسين نباشد و اگر يزيد باشد چرخيدن بر گرد خانه خدا با خانه بت مساوي است ....

 

 

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت |