اليوم به صرافت کتابت مرقومه اي به محضر والاگهر علي نواداد، سرخیل صدا و سيماي آذربايجان شرقي (سهند) اوفتاديم که مشعوف به خاطر همايوني عيان گشت گويا عوامل معلوم الحال خرده دارند که ساققيزنويس، جملات را ثقيل و غامض مستعمل در کرده و بدين سياق حرف در لفافه گرفتار گرداند، و احدي ديگر به نخ نمايي و گرته برداري از ماسبقان منتسب ساخت و پاره اي هم اين سياق را چوب ناني بنده زاکاس داشتند در جهت نداشتن حريفي بدين سبک نويسي. زين حال نوع نگارش و ذائقه را در اين مجال تغييري فرا افکنديم تا بر حضرات مبرهن گردد که يک من ماست چقدر کره دارد و فعلتین مشت محکمي بر دهان یاوه گویان حواله فرماييم. باشد همي که جمله منتقدان به آتش دوزخ جزغاله گردند. انشاءالله
****
عزيز دلم، پاره وجودم، اميد و آمال قلب شکسته ام، نور ديده ام، نواداد نازنينم!
نه! نه! اصلاً دوست ندارم تو رو با نام خانوادگيت صدا کنم چون اونوقت فکر مي کنم بين مون اونقدر فاصله هست که نتونيم همديگه رو بفهميم... ميدوني، گاهي اوقات يه بغض سنگين راه گلومو مي بنده انگار مي خواد منفجرم کنه، اما همون موقع به خودم نهيب مي زنم: که چي؟ براي چي بايد مشکلات بين ما رو ديگران بدونند؟ ناسلامتي ما خودمون مثل دو تا آدم عاقل مي تونيم مسائل مون رو حل کنيم و نذاريم اين و اون واسه ما برنامه ريزي کنن. براي همين، حالا سعي مي کنم اشک هامو پاک کنم، احساساتم رو بذارم کنار... عين يک تکه سنگ سياه بشينم درد دلم رو به تو بگم... ولي تو رو خدا قول بده نوشته مو تا آخرش بخوني و وسط هاي نامه هي خميازه نکشي و بگي اه اين ديگه چي مي گه... تازه نمي خوام تو هم گريه کني که تاب ديدن اشک ها تو ندارم، من تو اين دنيا فقط آرزو دارم که رو سنگ قبرم بنويسي (اينجا مجال گريه نيست. هر کسي خواست گريه کنه فقط بره چند ساعتي شبکه بين المللي سهند رو نگاه کنه) همين! خواسته زياديه؟!
علي جان! مي دوني من ديگه بريدم، طاقتم طاق شده. چقدر بايد تمسخرهاي اين و اون رو تحمل کنم؟ تا کي بايد نيشخند و کنايه ببينم؟ تا کي بايد خبر موفقيت تو رو از اردبيل، اروميه، تهران و حتي برون مرزي بشنوم که بگن علي گل کاشت، کاري کرد کارستان و...
حقيقتش اولش يه کم هم حسوديم شد. ضجه زدم و رفتم سقاخونه شمع روشن کردم که خدايا از اين علي نگذر که اينجا منو مچل کرده و رفته با از ما بهترها مي پلکه. اما باز هم دلم نيومد نفرينت کنم. تموم اين مدت هول و ولام از اين بود که تو رو از ياد ببرم ولي تو نترسيدي و به سادگي به قلبم پا گذاشتي... آره، بخدا تموم دغدغه ام همين بود... ديگه هيچ فرقي نمي کرد اگر دل من هم مثل دل تو سنگ مي شد اونقدر خودم رو بي رحم جلوه مي دادم که حتي اگر تو پشت بام همه خونه ها پر از ديش هاي بزرگ مي شد باز هم نمي گفتم دستان چه کسي برايت ياس و انار و کبوتر آورده...
مي دوني عزيزم، هيچي مثل يه مسافرت بدون وداع زجر آور نيست. بي انصاف! بي خداحافظي گذاشتي رفتي و من ساده لوح به انتهاي اين راه عاشقانه منتظر نشستم اما جلوی حريفان لام تا کام جيک نزدم. فقط صبر کردم و گفتم خوب علي سرش شلوغه اما بي وفا نيست... صادقانه بگم وقتي از اون ور مرز خبرت اومد دلم هري ريخت اما بعدش خودم رو دلداري دادم نه بابا اون هرجا باشه محاله خاطرات گذشته شو فراموش کنه... به دلم برات بود که عشق بين ما با عوض شدن شغلت از بين نمي ره...
حق داري برام بخندي و فکر کني ديونه شده ام. نه بخدا ديوونه نيستم اما از بي سليقگي اين ور پريده، بهرام حميدي، دلم خون شده. کاش مي شد قلبم را مي شکافتي تا شرحه شرحه حقارت هايي را که تو اين همه مدت اونجا بيتوته کرده رو ببيني. هميشه ياد گذشته ها عاصيم مي کنه... يادته تو اون زمان دور دورا چه معرکه بودي؟ اون وقتها من يه بچه هفت هشت ساله بودم... با کلي ادا و اطوار کودکي... اما دو هفته تموم صبر مي کردم که جمعه صبح از راه برسه و برنامه «اسلام غنچه لري» شروع بشه... و بعدش من با همسن و سالهاي خودم دوباره تو مدرسه دو هفته تموم موسيقي آغازشو با دهانمون تقليد کنيم و مست بشيم و پرواز کنيم تا اوج و دوباره دو هفته انتظار ديگه... مي دوني که انتظار چه سخته؟ دو هفته انتظار شيرين واسه ديدن اسلام غنچه لري... تازه بعضي کارتون ها هم که به ترکي دوبله مي شد و کلي بامزه تر مي شد و من با خواهر کوچکم کلي ريسه مي رفتيم...
حالا بعد از اين همه مدت چند روز قبل رفتم تو اين سهند وامونده برنامه کودک رو ببينم، ديدم دو تا نره غول دارن اداي عمو پورنگ رو در مي آرن و چند تا بچه کوچولو رو هم تو استوديو زنداني کرده اند و اونها هم هاج و واج خميازه مي کشند. تو رو خدا خودت قضاوت کن، من که توقعي از زندگي با تو ندارم من به يه تلويزيون سياه و سفيد 14 اينچ با همون انتظار دو هفته اي راضي ام... به خدا سايه تو بالاي سرم باشه واسم کفايت داره.
علي جون! من به تو افتخار مي کنم. شنيدم مي خواي دم مافياهاي داخل سهند رو قيچي کني... آي دلم خنک شد. رفتم برات ختم انعام گرفتم بلکه خدا هم کمکت کنه... آخه مي دوني چند وقت پيش شنيدم که اون قبليه، سهند رو عين ارث پدريش بين اهالي روستاي بالا و پايين قسمت کرده و تازه اين وراث هم نه ملاحظه اون بدبخت رو دارن و نه به فکر آبروي تو هستند. آخ که اين هنربندها با کج سليقگي هاشون گوشت تنمون رو لرزوندن.
راستي يادم رفت بگم ديشب خواب ديدم تو با لباس سفيد دامادي نشستي و صمد و ممد مثل دو تا فرشته دورت مي گردن و هوشي جون هم واست هي آب قند مي آره و تو نمي خوري... از خواب پريدم تعبيرشو از عمه ياسي پرسيدم. گفت: حتماً تا اول ماه آينده يه برنامه مزخرف با شرکت اين سه نفر پخش مي شه...
راستي چرا تو اين گزارشهاتون به جاي خبرنگار از پايه ميکروفون استفاده نمي کنيد؟ هم خرجش کمتره و هم اينکه هيکل نخراشيده اين ها رو مجبور به ديدن نمي شيم... تازه اينها که در حين گزارش کاري نمي کنن فقط سرشون رو تکون مي دن که اين تکان دادن بلانسبت تو نباشه چه توفير داره؟ عزيز دلم! از همه اينا بگذريم مي خوام يه اعتراف بکنم ولي بايد درکم کني که اگر منظورم رو ندوني يا خودت رو به کوچه علي چپ بزني به خدا نمي بخشمت... آره... من يه جايي کم آوردم و ثابت قدم نبود... من نخواسته اسير احساسات شده و به عشقمون خيانت کردم... ولي بخدا آدم جائزالخطاست. شيطون گولم زد. نفهمديم و بعد از ديدن ويژه برنامه ديشب، کلي فحش نثار تو و باعث و باني اين سهند دربدر کردم البته همش تقصير مجري برنامه هست ها... از بس تو هر برنامه اي نخود آش شده با اداهاي سکر آور جلفش... بخدا اين يارو وريشن داره. فکر مي کنه با کت و شلوار پوشيدن مي شه ژست کارشناس را جلوه داده و با دري وري گفتن طنز رو ادا کرد... منو بابت اين که بهت ناسزا گفتم ببخش که تقصير دلم بود...
علي جان! حالا از اين حرفها بگذريم. مرگ من تو اون مرکز اردبيل يه فرد اعلاي خوشگل و باسواد سراغ نداشتي واسمون سوغات بياري که اينجا بذاريم ور دل سهند و شبهامونو به عشقش حال کنيم؟ البته بگم ها اون يکي مجري هات هم تحفه ای نيستند که بشه گذاشت جلوی مهمون. اون از ترکي حرف زدونشون که قربونش برم با گويش و لهجه تمام ترک زبانان دنيا فرق داره و از برکات هنر هم که بي مايه فطير بوده و فقط براي تقارن داخل استوديو مناسبند و البته جاي گلدان... ولي بازم مي گم من تا تو رو دارم دلم قرصه که همه چيز درست مي شه... تو که هيچ موقع حرف منو زمين نيانداختي اين دفعه هم گلي به جمالت جلوی اين جماعت کنف نکني منو ها...
محبويم! اينک در اين جولان سهمگين حريفان عشق اگر به من رحم نداري و از عشق پاکم همچون امواج خروشان مي گذري پس به اين سهند نوپا رحم نما که آينده ساز اين سرا بوده و تازه مي خواد زير دست اين پدرخوانده ها قد بکشه. ديگه تو اين میانه بحث من و تو نيست که بخواهيم با سليقه شخصي، نظر سنجي، روابط عمومي و من بميرم و تو بميري زندگي مونو سر کنيم... از ما گذشته ولي بايد شش دانگ حواسمون پي اين طفل معصوم سهند باشه که الان دنيا منتظر پروازشه... مي فهمي چي مي گم؟
من به خاطر سهند رو تموم جووني ام پا مي ذارم و نمي گويم که اي عشق همه بهونه از توست! ولي نمي خوام وقتي همسايه ها پز PMC و SHOW TV را مي دن مثل مجري هاي تو، فقط سرمو تکون بدم. به خدا اين انتظار در مقابل عشق پاک من خيلي بي اهميته. اون همه انتظارات و مشکلاتي را که به خاطر تولد سهند کشيدم در مقابل اين حرفا ارزشي نداره. ولي بازم مي گم من تو اين دنيا به لبخند عاشقانه تو شادم مرا لايق ضيافت حضورت کن... ضمناً از طرف من تمام قد مقابل آينه صداقت ايستاده و خودت را يک ماچ آب دار فرما...
قربونت، عاشق نافرجام
پ ن : چاپ هفته نامه آذر پیام مورخه ۲۲/۵/۸۷

