تبليغاتX
ایپک - کتاب با طعم گالينابلانکا

خاطرات ناصرالدين شاهنشاه در بازدید از نمايشگاه کتاب تبریز

 

     عصر جمعه 12 شوال در معیت نوکران و چاکران و خواجگان و خواص بارگاه همایونی من‌جمله افخر الملک کتابدار اعظم، مشرف به بازدید از نمایشگاه بین‌المللی طبریز شديم آن هم به طُرُق اتوبوس بی‌آرتی که تا نیمه راه یک لنگه پا ایستاده تاب فرمودیم و البت هیچ یک از جوانان امروزین را ادب و نزاکت آن گونه نبود تا نشیمن گاه خود را به قبله عالم تقدیم کنند، آن هم قبله عالمی که جای پدر آن‌هاست. این ژگول‌های مینی‌ژوپ بهتر آن است که بروند در مکتب آق‌ملا‌تقی کمی ادب برخورد با مهتران بیاموزند تا سوسول‌کاری در نمایشگاه. تا از خاطر همایونی‌ام به نسیان نیامده، فرموده باشيم که گویا مَرَضی بر جوانان قرن بیست و یک چیره گشته که جملگی بر بيماري صعب‌العلاج گوش‌ها مبتلا شده‌اند و بالاجبار بر گوش‌های‌شان دو فقره به اندازه بند انگشت چیز (!) فرو کرده‌اند که دارای دو رشته سیم مي‌باشد که ندانستيم آن سر ديگر سيم‌ها را به کجايشان وصل است. از ابراهیم خان عکاس‌باشی که در رکاب‌مان بود سبب این حيلت پرسیدیم او نیز گیج می‌زد.

   بوی عرق بدن و سیر و پیاز و غیره تَل مسافران کم‌کم هوش و حواس شاهنشاهی را از سرمان برون می‌کرد که شوفر اتوبوس در ابتدای سربالایی نمایشگاه همه را به زور دگنک پیاده کرد. الباقی راه را می بایست با تاکسی طی می‌فرموديم که خون پدرشان را بابت اجرت‌المثل چند قدم راه اخذ کردند، در اثناي تاکسي‌سواري در آن بيابان ياد روزگاراني افتاديم که در معيّت سوگلي به نخچير مي‌آمديم و غزالکي را شکار کرده و شبي را در سرماي تبريز بيتوته مي‌فرموديم. شایعه ای هم بر گوش مبارک‌مان دخول کرد که گویا درصدی از این فوق کرایه به ماهوتچی نامی که مدیر نمایشگاه است اختصاص می‌یابد که حوصله غور در این باب نبود. در این بلبشوی که خزانه ملت به جهت قحطی چند ساله خالی است این کرایه تاکسی هم قوز بالای قوز بود که در جهت نشر فرهنگ بر دوش ملت افتاد... القصه با فقره‌ای سمند کولردار در آستانه احدي از سالن‌ها اطراق فرموديم.

بَدوا کَپَری رویت کردیم به سیاق ایلات ييلاق که به همراهي جیران و فخرالزمان از ضعفای جديد حرمسرا کاسه‌ای آش دوغ تناول کردیم. ویار گل‌نسا صیغه‌ای دیگر حرم، بیچاره را امان نداد تا لااقل روی آش را ببیند، جَلدي عُقی زد و به گوشه‌ای خزید. آن‌طور که حکيم‌باشي و توران قابله گويند ظاهرا اين شکم گل‌نسا پسر است که اين‌چنين بي‌قرار براي خروج از شکم مادري است تا خدمت به جميع ملت و چاکران را در سرلوحه امور قرار دهد حفظ الله من شر الاعدا...

بر سالني موسوم به شهريار اتفاق گذر افتاد، ياد بازارچه امامزاده قاسم در ما تازه شد، کتاب قرآن عظيم و مفاتيح و زيارت‌نامه و ادعيه به وفور بر روي طَبَق‌هايي موسوم به غرفه عيان شده بود، ذات همايوني هيچ خبر نداشت که رعيت جماعت اين‌قدر بر دينداري و دين‌پروري غوطه‌ور هستند، دستور داديم بر ملت واجب کنند که پس از ختم هر قرآن بر شاهنشاه نيز دعا کنند ايضا. فقرات ديگر که در اين سالن خودنمايي مي‌کرد رحل قرآن از نوع نايلوني بود که از اين تکنولوژي هسته‌اي خيلي خوش‌مان آمد و مقاديري را به عنوان تحفه ابتياع فرموديم تا به مکاتب مُلک من‌باب صله سلطاني داده باشيم که رعيت در ايام دعا شاهنشاه را نيز مفتخر فرمايند. کتبي ديگر که در اين سالن به وفور عيان بود همانا کتاب‌هايي خاله‌زنکي پيرامون خواص ازدواج، فوايد شوربا، پسر مي‌خواهيد يا دختر ، عرفان‌بازي، فال قهوه، مرتاض‌کاري و غيره‌ذلک بود که زياد محل ماوقعي نگذاشتيم.

سالن ديگري را در سر بالاي تپه‌اي نشان‌مان دادند موسوم به امير کبير که با بلدچي عازم آن‌جا شديم، به رويت نام اميرکبير بر پيشاني اين سالن، خاطرات فراوان از آن وزير قُد و يک‌ دنده بر ما زنده گشت، خنکاي هواي طبريز بر سر و صورت‌مان مي‌خورد و سبيل مبارک را باد مي‌داد، بادي به غبغب مي‌آمد و ناخودآگاه دستي بر سبيل مبارک مي‌کشيديم. اناث حرم به رويت دختران امروزي که مفتخر به لقب دانشجويند، واله مانده بودند. چرا که غالبا حيا را قورت داده و حجاب و لَچَک چنداني بر پيرامون نداشتند و ايضا سرخاب و سفيداب به غايت متوحش بر سر و رو ماليده بودند. غيرت شاهي بر ما به غَلَيان آمد، ناسلامتي ما سايه خدا بر زمين هستيم و جماعت هم که ناموس حقند. جَلدي به خواجگان دستور داديم در اين باب تحقيق کنند که از چه اين بلاي بي‌هويتي بر سر اين ملت نازل گشته است، ضمنا فقراتي از آن‌ ضعيفه‌ها را دست‌چين کرده و به نديمان حرم دستور رتق و فتق رسومات صيغه را صادر فرموديم.

سالن مشروحه را تلّي کتب از قماش درسي، تقويتي، کنکور، تست و از اين قبيل قرتي‌کاري‌ها فراوان در بر بود. بر هر غرفه مقاديري اناث لاغر اندام و مانکني با چاشني بزک دوزک و بيني قلمي عرض‌اندامي‌ مي‌کردند که ياد اِشکنه‌هاي گالينابلانکا در ما هويدا گشت، به کتاب‌دار اعظم طعنه زديم که اين همه شلوغ‌کاري‌ و جزوه‌بازي ديگر چيست؟ مگر چهار کلاس درس خواندن اين همه ينگه موشاطا (!) و طمطراق مي‌خواهد؟...

در طبقه دوم اين سالن شلم‌شوربايي ديديم که انگار بازار مس‌گرها بود، از يک سو چند جوان با نمايش و مسابقه و ترانه‌هاي در پيتي، کودکاني را سر کار گذاشته بودند، ادا و اطفارشان مشمئز کننده مي‌نمود، که صد رحمت به دلقک‌هاي دربار خودمان. آن سو تر اطفال هنرستاني، موسيقي و شعبده و غيره‌ذلک ادا مي‌کردند و اين سوتر صداي قرآن مي‌آمد همه اين صداها را بياميزيد به صداي نخراشيده يک جارچي که مدام از درون يک وسيله به اسم بلندگو داد و قال مي‌کرد و به رسم دستمال‌کشي به مدير کل‌هاي اين سازمان و آن سازمان خير مقدم مي‌گفت. القصه داد و هوار اين قسم از نمايشگاه نمي‌گذاشت اوامر ملوکانه‌مان به گوش چاکران رسد. در کنجي از اين سالن مردماني نحيف با رنگ پريده بر غرفه‌جاتي جلوس کرده بودند بغايت طُفيل‌وار. سبب مظلوميت پرسيديم، عرض آمد اينان روزنامه‌نگاران اين شهرند که سالي به دوزاده ماه کسي از آن‌ها ياد نکند، نه مسئولين مکتوبات‌شان را خوانند و نه مردم سراغي از آن‌ها گيرند، مسئولين امر به رسم دل‌خوشي و محض مزاح بر گوشه‌اي از نمايشگاه جاي‌شان داده‌اند تا مطبوعاتچي‌ها به عقده و حُنّاق نميرند.

از غرفه‌جات روزنامه‌چي‌ها بازديد کرديم چيز در خوري نيافتيم، جملگي قلم‌بدستاني بودند مواجب بگير دول بيگانه، که صرف به کدرنمايي و چاخان‌نويسي اهتمام داشتند، دستور داديم که همچنان با اين اصحاب به سياق انزوا رفتار شود. ايضا فرمايش کرديم تا فقره‌اي از آن‌ها به اسم روح‌اله رشيدي را که سر گوشش بسيار بوي قورمه سبزي مي‌داد را به حمام فين کاشان رهنمون سازند.

سالن‌هاي ديگر را نيز به قدوم مبارک‌مان متبرک کرديم که حوصلت نوشتن بيش از اين نيست. به مورخ دستور داديم تا او از طرف ما بنويسد و چرب و چيلش را نيز زيادت کند من‌باب فرهنگ‌ دوستي شاهنشاه.

القصه بازديد از نمايشگاه را در حالي به پايان آورديم که نه ناشر درخوري حضور داشت و نه کتاب‌هاي وزيني، بل صرفا کتاب‌فروش‌ها به اسم انتشارات بساط خود را پهن کرده بودند و قس‌عليهذا... تنها چيزهايي که اين بازديد عايدمان گشت همانا خاطره آش دوغي بود که در معيت سوگلي‌هاي حرمسرا نوش‌جان کرديم، و البت رويت تعدادي غرفه‌دار مانکني که حلاوت گفتگو و کرشمه آن‌ها را به گفتن نيايد، الهي که گواراي وجود مبارک‌مان باشند هم آش دوغ و هم گالينابلاکاهاي غرفه‌دار.

 

پ ن: چاپ هفته نامه آذرپیام شماره ۳۰۱

 

نوشته شده توسط فرهاد باغشمال   | لینک ثابت |