قضيه از اين قرار است که...
اگر خاطر همايوني مخاطبان محترم باشد در ايام تعطيلات تابستان و در بحبوحه ثبتنام مدارس، گعدهاي داشتيم منباب ثبتنام فرزندان در مدارس با مطلع سوالي: غيرانتفاعي يا دولتي؟ و بعد از کلي صغرا و کبري چيني و برملا ساختن آفتهاي مدارس غير انتفاعي منجمله خيرات نمره محض دلخوشي بابا و مامان در اينگونه مدارس و الخ... و بعد آن که نتيجه همي گرفتيم که اين آيندهسازان فرداي بيسامان را جهت آن که بر ذات اقدس همايونيشان تافته جدا بافتهگي متصور نگردد لاجَرَم بفرستيم دبستان دولتي....
فيالحال اگر ما در آن آزگار اين حرف و نتيجه را به زور جَو گرفتگي فرموديم (!) که به گور هفت پشتمان خنديديم! که البت تمام ادعاهايمان را پس ميگيريم ايضا. جان ننهتان، بيخيال سواد آموزي، تعليم و مسائل پيش پا افتاده (!) از اين دست شويد و اگر شده فرش زير پايتان را هم بفروشيد و قيد مدرسه از قماش دولتي را بزنيد که مصداق فيامانالله در آن ديار حاکم است و بس.
اما اصل موضوع...
عارضم که بندهزاده را به پيروي از اين سبک و سلوک رهسپار دبستان دولتي نموديم. روز نخست شرفيابي براي ثبتنام که بر خلاف منويات گهربار مسئولين آموزش و پرورش، سيهزار تومان ناقابل (باستثناي پول کتاب) منباب کمک به مدرسه زوار در رفته پرداخت کرديم و البته هيچ رسيد دريافت وجه و فاکتوري هم ندادند از باب ادعاي آتي، در مقابل خشم و عصبانيت بنده نيز عيال مکرم دعوت به خويشتنداري فرمودند که گدابازي در نياور و بچه را مقابل اعوان و انصار تابلو نکن.
هنوز ماهي از سال تحصيلي نگذشته که بچه نگون بخت با شلواري پاره و زانويي زخمي به خانه آمد و بعد از رُفت و روفوي شلوار و زانوي مجروح، کاشف به عمل آمد که در زنگ ورزش توپي براي بازي کودکان نبوده و اين آيندهسازان با ظرف پلاستيکي نوشابه خانواده يک دست گل کوچک مَشدي زدهاند و نتيجهاش سرنگوني ادواتي کودکان به روي هم و زخم و زيلي آنها!
دوباره چند روز گذشت تا اين که مشاهده نموديم اين طفل اول دبستاني که تا ديروز به برکت مهد کودک و پيشدبستاني غير انتفاعي براي خودش معدن استعداد بود و فارسي و انگليسي را همزمان بلغور ميکرد حالا شده يک فوتباليست تمام و عيار و کل زمان حضور در منزل، مقابل تلويزيون و مشاهده بازيهاي فوتبال ميگذرد، که گويا مدارس از اين قماش شدهاند منبع پرفيض خلاقيتکشي و استداد زدايي(!)، نه از مشق خبري هست و نه از ديکته شبي. ناچارا فقرهاي مکتوبه نوشتم به آموزگار محترم که راه را از چاه برايمان در اين نظام نوين آموزشي نشان دهد که از سنگ صدا آمد ولي جوابي به آن خزعبلاتم نيامد...
دو سه روز بعدتر (!) شبي در عالم حافظخواني بوديم که جَلدي عيال مکرمه داد و قال راه انداخت که خدا اَزتَ نگذره که با بچه چون کردي که هيچ ناپدري با فرزندخوانده نکند. سبب پرسيديم و جواب آمد که عليالظاهر مصوبهاي در مدرسه به تصويب رساندهاند که اوليا حق ملاقات با آموزگار را ندارند و از هر کلاس فردي در حد نديمه از ميان خود اوليا منصوب شده تا رابط بين آموزگار و اوليا گردد و فيالمثل اگر ما بخواهيم مشکل تحصيلي کودک خود را با خانم معلم بگوييم که بايد از صراط نديمه بزرگوار بگذريم والخ....
دوباره چند روز گذشت و از سوي نديمهي آموزگار پيام تلفني در رسيد که ايها الاولياء جهت خريد جايزه براي دانشآموزان مبلغ پنجهزار تومان پرداخت فرماييد، از سر ناچاري مبلغ فوق را در کيف کودک گذاشتيم تا تحويل مقامات مدرسه دهد و البت غرولندش بجا که مگر درسرانه دانشاموزي توپ مدرسه و جايزه دانشآموزي و ... پيشبيني نشده است؟!
چند روز بعد زمزمهاي آمد که به جهت تقويت دانشآموزان مقرر شده که کلاس تقويتي در مدارس برگزار شود که اينبار اعتراض حقير جديتر شد که مگر در چهل و چند روز چه اتفاق تحصيلي مهمي افتاده که حضرات مکشوف شدند که پايه تحصيلي کودکان ضعيف است؟؟ و الخ...
تمام اين ادا و اطفار و ژانگولربازيها به کناري و آنچه باعث نمکين شدن قصه تحصيل آقازادهي(!) حقير است و ما هم بعد از ماهي به اين معجزت آموزش و پرورش نائل شديم آن است که؛ گويا شيفت مخالف همين دبستان فَکَستني، مدرسه راهنمايي است و درست مقارن با تعطيلي بچههاي راهنمايي زنگ مدرسه کودک اول ابتدايي ميخورد و تلنگر ناخودآگاه يک دانشآموز سوم راهنمايي با کودکي در کلاس ابتدايي هشت سال از خود کوچکتر چنان کرد که اکنون چشم سمت راست فرزند دچار جراحت شده و پانسمان و آنتيبيوتيک و غيره و ذلک.
..........
ديروز فرصتي مهيّا گشت و پاي گلايه به مديره مدرسه بردم. تا سر صحبت باز شد آن بزرگوار بيش از ما سر زخم دلش باز شد، از دو شيفتي بودن مدرسه در قالب راهنمايي و ابتدايي ناليد و حتي از برخي ناملايمات اخلاقي گفت و اينکه خود آنها از حضور دانشآموزان با حداقل هشت سال تفاوت سني در يک مکان آموزشي نگرانند، از کمبود نيرو، اعتبار، و اين که هنوز سرانهاي نيست تا برايش کاسهاي داغ کنند و غيرهذلک...
او با لحني مادرانه و دلسوزانه صحبت ميکرد و دست بر روي سر و زخم چشم فرزندم ميکشيد و من در آن سوي پنجره اتاقش، دانشآموزاني را ميديدم که در عالم بچهگي و خامي دنبال هم ميدويدند و از فرداي پرمخاطره بازي سرنوشت خبري نداشتند.
آقاي فيروز رضايي ناسلامتي شما متولي اين امر خطير در اين برهوت آموزشي هستيد... آقاي رضايي ملتفتيد که چه ميگويم؟...
پن: راپورتهاي هفتگي - چاپ روزنامه سرخاب 11/9/88

