1. استاد رضوانالله گفت: کوتاه گويي و تبديل شدن از صفحه نويسي به ستون نويسي نشان از حرفهايگري است، آنگونه که ژورناليستهاي بزرگ هستند؛ کوتاهنويس با چاشني استمرار. تا خواستم بادي به غبغب بياندازم، لحن صدايش را تغيير داده و ادامه ميدهد: البته خاصيت مهم مختصر نويسي اين است که مخاطب مجبور نميشود خزعبلات صغرا و کبري چيني تو را در حد يک صفحه بخواند، اگر مَرد رهي لُپ کلام را در چند سطر بگو و خلاص! زبانم به سقف دهانم چسبيده فعلتين...
2. در خبرها آمده که مقام مسئولي فرمودهاند که در ايران جمعا 6 ميليون نفر از آنتن ماهواره استفاده ميکنند. بنده هر چه غور فرمودم که منظور اين مقام مسئول از اين تعداد نفر چه بوده که نفهميدم؟! گفتم شايد فعل آخر جمله منفي بوده و تايپيست اشتباهي تايپيده، بدين صورت که که در ايران جمعا 6 ميليون نفر از آنتن ماهواره استفاده نميکنند. باز ديدم اين هم بيانصافي است، چرا که لااقل بيش از 6 ميليون نفر را ميتوان شمرد که از نعمت تلويزيون سياه سفيد محرومند چه برسد به ماهواره و بشقاب و ديش و غيرهذلک... بعدش باز تفکر نمودم که شايد اين مقام مسئول تا حالا به پشتبام منزل عروج نفرموده منباب رفوي آسفالت و يا مثلا پهن کردن فرش خانه، که آنسان کاشف ميشدند که دور از جان شما پشت بامها انگاري بازار مسگرهاست به صور مختلف بشقاب ديگنشان والخ...
همين جور در تفکرات ماليخوليايي بودن يا نبودن ماهواره مشغول بودم که خبر آمد بيست و سي آغازيدن نموده و فيالفور پريدم بر مقابل جعبه جادو. ضعيفهاي متبسم گل و سنبل گويان بر استوديو ظاهر شده و به طرفهالعيني برعکس تمام اخباري را که از صبح در رسانههاي ديداري و شنيداري شنيده و يا خوانده بودم را به خُردمان داد و بعد هم شعر عشقولانهاي را تلاوت کرد و شب خوش... با خود گفتم: خب با اين همه اخبار بکر و مستند و صادق!، آن 6 ميليون نفر مغفول ماهوارهدار (!) هم انشاءا... به زودي به راه راست هدايت خواهند شد. حالا اين نيز بماند که اگر همين ماهواره فقط کانالهاي کشور چين را رصد ميکرد که کلي دلبر و دلدار و منتقد مصلح پيدا ميکرد که نگو و نپرس.
اما بين خودمان باشد، من نميدانم چرا وقتي به سيماي ضرغامي نگاه ميکنم، احساس ميکنم به دوران کودکي برگشتهام که هر چه از بچه محلها ميشنيدم را حقيقت محض ميپنداشتم و تصورم از جهان فقط کوچه بنبستمان بود و تمام همّوغمّ زندگيام تيلههاي رنگارنگ ...
بنده که جو گير حرفهاي ناسيوناليستي اين مسئول بزرگوار شده بودم،ضمن تائيد حرفهاي ايشان جلدي به سالنامهام حمله نمودم و البته هرچه برگهاي تقويم را زير و رو کردم عينهو آش نذري هر جور مناسبتي يافتم، الّا ولنتاين وطني!، لذا براي خالي نبودن عريضه و به بهانه همان ولنتاين وارداتي براي مادر بچهها يک جفت جوراب پارازين گرفتم من باب عشقولانهکاري. حالا اين نيز بماند که همين ولنتاين اگر از کشور چين به مملکت وارد ميشد کلي دلبر و دلدار و همايش و سوگلي پيدا ميکرد که نگو و نپرس.
پن: چاپ هفتهنامه آذرپيام 4/12/88

